دروغ و دروغگویی از نگاه قرآن
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: قرآن ، دروغ ، انسان
دروغ و دروغگویی از نگاه قرآن

 

                                                            منبع: سایت راسخون

در اینجا با یکسان دانستن دروغ و نفاق، به برخی از عواملی که موجب می شود شخص به جرگه دروغگویان وارد شود اشاره می شود و آثار و نتایج این رفتار زشت و نابهنجار را در زندگی فردی و اجتماعی انسان بررسی می کند.

معنی دروغ
 

دروغ در حوزه رذایل اخلاقی و نابهنجاری اجتماعی به معنای سخن ناراست، خلاف حقیقت و یا واقعیت و گفتاری ناحق است. راغب اصفهانی در کتاب مفردات الفاظ القرآن بر این باور است که اصل کذب و دروغ در گفتار است. تفاوتی در دروغ از این لحاظ نیست که در گذشته اتفاق افتاده باشد یا در آینده؛ چنان که تفاوتی از این جهت وجود ندارد که دروغ نسبت به وعده ای باشد که انجام نمی شود و یا امر دیگری باشد. (مفردات ص ۴۷۸ ذیل واژه صدق)
البته برای دروغ اقسام و انواعی گفته اند و برای هر یک از آنها نام های خاصی گذاشته شده است. از جمله به افک و افترا و زور و خرص اشاره کرد.

● نفاق و دروغ، دو روی یک سکه
 

شخصی که کاری ناپسند انجام می دهد و یا قانون شکنی می کند، زمانی که در موقعیت بازخواست قرار می گیرد با ابزار دروغ می کوشد تا زشتی کار خویش را بپوشاند و دیگری را فریب دهد. فریب و نیرنگ زدن از راه تغییر ماهیت عمل به گفتار موجب می شود تا شخص در جایگاهی قرار گیرد که عیب و عاری بر او نیست. ماهیت دروغ فریب دیگری است. دروغگو در تعامل اجتماعی، برای بازسازی وجه شخصیتی و اعتباری خویش تلاش می کند و فریب و نیرنگ در گفتار از این جهت انجام می شود.
دروغگو، به نوعی، شخصی منافق است و اساساً ارتباط تنگاتنگی میان دروغ و دورویی است. دو رویی و دروغ بیانگر آن است که میان ظاهر و باطن فرد سازگاری و تناسب نیست و عدم تطابق به عنوان مؤلفه اصلی نفاق و کذب می باشد. دورویی و دروغگویی از این نظر یکسان هستند.
در دروغگویی شخص برای بازسازی و توجیه رفتارها و کردارهایش تلاش می کند و می کوشد تا شخصیت کاذبی را به جامعه نشان دهد که عامل وادارکننده شخص به دروغگویی می تواند ترس از قدرت دیگری و یا دست یابی به منفعت و یا مصلحتی باشد اما در نفاق عامل اصلی و هدفی که موجب می شود تا به نفاق گرایش یابد ترس از قدرت است که می تواند وی را از منفعتی محروم کند و یا فشاری بر او وارد سازد و او را وادار به امری کند که با باورها و اعتقادات وی سازگار نیست. از این رو می توان گفت نسبت میان دروغگویی و نفاق عموم و خصوص مطلق است.

● ملاک شناخت دروغ
 

قرآن ملاک و معیار تشخیص دروغ از راست را این دانسته است که شخص هرگاه مخالف اعتقاد و باور خویش سخنی را به میان آورد، در حقیقت دروغ گفته است، حتی اگر در سخن وی سخن حقی باشد ولی چون با باورهای وی نامتناسب است و تطابقی میان سخن و باورش نیست آن سخن دروغ دانسته می شود.(منافقون آیه۱)
بنابراین ممکن است شخصی سخنی را بگوید که نادرست و ناحق باشد ولی چون باور وی آن است که آن چه می گوید راست است نمی توان وی را متهم به دروغ گویی کرد. برعکس اگر شخصی باوری داشته باشد و برخلاف باور خویش سخن حقی را بگوید، او دروغگو است؛ زیرا وی برخلاف باور خویش و به قصد دروغ سخن حقی را به زبان آورده است. بنابراین ملاک و معیار سخن راست از سخن دروغ باورهای شخص و سخنان وی است. از این رو تطابق سخن با حق و یا واقع، ملاک سنجش نیست بلکه مطابقت باورهای شخص با سخنی است که به زبان می راند.

● عوامل دروغگویی
 

قرآن عوامل چندی را به عنوان عامل دروغگویی معرفی می کند. قرآن منشأ دروغ را شیطان و ابلیس می داند و به انسان هشدار می دهد که شیطان به عنوان بنیانگذار دروغ و کسی که از این طریق کوشید تا به اهداف پست خود دست یابد، موجودی است که انسان را تشویق به دروغ می کند. قرآن در داستان آفرینش و خلافت انسان گزارشی کامل از واقعه به دست می دهد و در آن جا به اموری توجه می دهد که بسیار حیاتی و حساس است. قرآن گزارش می کند که ابلیس برای دست یابی به اهداف خویش و خوار و گمراه کردن انسان به دروغ متوسل می شود و نخستین موجودی است که از آن برای دست یابی به اهداف شوم خود سود می برد. به نظر می رسد که ابلیس بی دروغگویی نمی توانست آدم را گمراه کند و لذا برای گمراه کردن وی از سوگند دروغ بهره برد.
قرآن به انسان هشدار می دهد که شیاطین و یاران ابلیس الهام کنندگان دروغ بر دروغگویان هستند (شعراء آیه ۲۲۱ و ۲۲۲) و آنان هستند که به این نابهنجاری دامن می زنند. البته قرآن توضیح می دهد که شخصیت دروغگویان به آنان اجازه می دهد تا تصرف شوند. از این رو می فرماید شیاطین بر هر تهمت زننده و گناهکار الهام به دروغ می کنند.
چیرگی شیطان و ابلیس بر انسان موجب می شود تا به دروغ بلکه سوگندی های دروغ گرایش پیدا کند و برای دست یابی به منافع، با سوءاستفاده از باورهای مردم به اموری چون خدا و پیامبر و امامان (ع) سوگند بخورد. (مجادله آیات ۱۴ و ۱۹)

● حسادت، عامل دروغ
 

از دیگر عوامل، می توان به حسادت اشاره کرد. انسان به جهت حسادت نسبت به دیگری گرفتار اخلاق زشت دروغ می شود. نمونه و مصداقی که قرآن مطرح می سازد داستان برادران یوسف(ع) است که برای جلب اعتماد حضرت یعقوب و دست یابی به منفعتی، دروغ بر زبان راندند. است. (یوسف آیه ۹ و ۱۱)
بی گمان حسادت، عامل بسیاری از نابهنجاری ها، و رذایل اخلاقی است و از این لحاظ می بایست گفت که حسادت حتی عامل مهم در کفر ابلیس و رانده شدن حضرت آدم(ع) از بهشت است. عامل دیگری که قرآن شناسایی ومعرفی می کند گناه پیشگی انسان است. در حقیقت دروغ گویی ریشه در گناه دارد از این رو در آیه ۷ سوره جاثیه می فرماید: ویل لکل افاک اثیم؛ وای بر هر دروغگوی گناهکار. در این آیه اثیم به عنوان تعلیل و علت و عامل دروغ بیان شده است. قرآن مکر زنانه را نیز به عنوان عامل دروغگویی مطرح می سازد. (یوسف آیه۲۵ تا ۲۸) با توجه به آنچه ذکر شد به نظر می رسد که عامل اصلی همان مسأله توجیه رفتار و اعمال است. شخص می کوشد تا با توجیه رفتار خویش و زشت نشان دادن رفتار دیگری خود را تبرئه نماید. از این رو مکر، هم می تواند زنانه باشد و هم غیرزنانه و هم دروغگویان از این شیوه برای دست یابی به اهداف خاصی بهره می برند. با آن که دروغ در میان همه ملت ها و ادیان امری ناپسند و زشت شمرده می شود (غافر آیه ۲۸) ولی همگان بدان تمسک می جویند و برخلاف باورها و اعتقادات خویش دروغگویی را گاه به صورت پیشه و گاه به صورت موردی انجام می دهند. برخی از افراد بیش از دیگران به دروغ تمایل و گرایش دارند. این افراد کسانی هستند که از نظر شخصیتی، خود را با گناه آلوده کرده اند ولی از آن جایی که نمی توانند به آسانی و در همه جا رفتارهای نابهنجار و غیرقانونی خود را انجام دهند به دروغ گرایش می یابند تا در پناه دروغ، اعمال و رفتار خویش را توجیه و پسندیده جلوه دهند.

● آثار دروغ و دروغگویی
 

برخی بر این باورند که عامل فزاینده نابهنجاری ها و گناهان در شخص و جامعه، دروغ و دروغگویی است. هر چند که هنجارشکنی و گناه، ریشه در علل و عوامل دیگری دارد ولی افزایش گرایش فرد به گناه را می بایست در دروغگویی انسان دانست. اگر شخص به جهت کسب منافع و یا مصالح، قانون را زیر پا می گذارد و با عبور از قانون و هنجارهای پسندیده اجتماعی می کوشد تا آن منافع دست یابد این عامل دروغ است که این مساله را سامان می دهد و با تغییر وجوه ناپسند و زشت آن، مساله را در ظاهر پسندیده و هنجاری می نمایاند. بنابراین باید گفت دروغ در جامعه مهم ترین عامل افزایش نابهنجاری ها و حریم شکنی ها و قانون شکنی هاست.

● آثار دروغ و دروغگویی
 

هر نابهنجاری آثار و تبعاتی در فرد و جامعه و در دنیا و آخرت به جا می گذارد. از مهم ترین آثار دروغگویی در حوزه اجتماعی، سلب اعتماد عمومی است. افزایش دروغ در میان افراد جامعه، هرگونه قضاوت و داوری درستی را سلب می کند و اشخاص در تعامل با یک دیگر نمی توانند به گفتارهای یک دیگر در هیچ حوزه ای اعتماد کنند. از آثار دیگری که قرآن برای دروغ بر می شمارد آثاری است که به حوزه شخصی باز می گردد. قرآن بیان می کند که نخستین کسی که از دروغ زیان می بیند خود دروغگوست. (غافر آیه ۲۸) قرآن از مردم می خواهد که از دروغ پرهیز کنند؛ زیرا دروغگویی امری زیان آور برای انسان است (همان) افزون بر این موجب می شود تا در زمره ستمگران قرار گیرد (آل عمران آیه ۹۴ و انعام آیه ۲۱ و ۹۳ و ۱۴۴) و در دنیا از رستگاری محروم گردد (یونس آیه ۶۹ و نحل آیه ۱۱۶) و از هدایت الهی نصیب و بهره ای نبرد. (زمر آیه ۳ و نیز غافر آیه ۲۸) و در آخرت نیز روسیاه برانگیخته شود. (زمر آیه ۶۰)

● دروغ عامل بدعتها
 

قرآن گفته های بی اساس و دروغ را عامل اصلی بدعت ها در دین برمی شمارد. (نحل آیه ۱۱۶) و دروغگویی را عامل مهمی در افزایش بیمار دلی افراد بیان می کند. (بقره آیه ۸ و ۱۰) و این گونه است که از دریافت آیات الهی و حقایق باطنی محروم می شود. (جاثیه آیه ۷ و ۸) و در نهایت با پیشه گرفتن دروغگویی در دنیا به جرگه منافقان وارد می شود و به مصیبت نفاق گرفتار می آید. (توبه آیه ۷۷).

● دروغگو، انسان نامتعادل
 

به نظر می رسد که دروغ به عنوان نابهنجاری گفتاری، هم به صورت موردی و هم به صورت تداوم عامل مهمی در خروج انسان از تعادل شخصیتی است. انسان متعادل برای این که دچار بیماری نفاق و فقدان سلامت شخصیتی نشود می بایست از دروغ موردی نیز پرهیز کند.

منبع: پایگاه آفتاب

 
جستاری در سلامت روانی فرد و اجتماع در سایه سار قرآن
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: اسلام ، روانشناسی ، قرآن ، خرافات

جستاری در سلامت روانی فرد و اجتماع در سایه سار قرآن

      منبع: سایت راسخون (نویسنده : جواد رنجبر)

 

مقدمه:

قرآن کریم آخرین کتاب آسمانی نازل شده بر پیامبر گرامی اسلام به عنوان معجزه جاوید ایشان برای جهانیان میراث ماندگاری است که ما برای رهایی از ظلمات و تاریکی های فراروی زندگی مان باید به آن مراجعه کنیم و آن را مورد تدبر و تفحص قرار دهیم .دستورات و راهنمایی های روحبخش آن را جامه عمل بپوشانیم.
این کتاب الهی دارای وجوه اعجاز فراوانی همچون فصاحت،بلاغت، محتوای عالی، اخبار غیبی و ... می باشد. یکی از وجوه اعجاز این کتاب آسمانی اعجاز علمی آن است که خود دارای ابعاد فراوانی است که این جزوه را مجال فهم و بررسی تمام ابعاد آن نمی باشد.
این جزوه در سدد فحص و بررسی اجمالی تأثیر قرآن در بهداشت روان و پیرایش زندگی و عقاید بشر از خرافات و اوهام حاکم بر زندگی فردی و اجتماعی او می باشد.
ما در این مقاله اشاره ای به معنای لغوی و اصطلاحی خرافات، روانشناسی و جامعه شناسی خرافات و ضرورت تحقیق در این زمینه، گستره آن و علل و عوامل پیدایش و ایجاد آن و اقسام و نمونه های آن و دیدگاه اسلام در مواجه با این خرافات می پردازیم.

ضرورت تحقیق:

یکی از ضرورت هایی که هر پژوهشگر علوم انسانی و اجتماعی را بر آن می دارد که در این زمینه به تحقیق و پژوهش بپردازد رابطه مستقیم و کاربردی است که خرافات با زندگی و پیشرفت یا عقب ماندگی جوامع دارد به طوری که جوامعی که به هر علتی گرفتار ذهن گرایی و اوهام شده اند و از عمل گرایی و منطق فاصله گرفته اند دچار رکود فکری و علمی و در نهایت سبب عقب ماندگی و وابستگی های مختلف گردیده اند.
در ضرورت تحقیق در خرافات پژوهشگر بزرگ فرهنگ عامه آقای صادق هدایت با دیدی دوگانه می نگرد؛ از یک سو آن را دارای کارکرد معنابخشی به حرکات بزرگ بشر می پندارد تا جایی که تشکیل ادیان را از نتایج چنین اعتقاداتی ماورایی به حساب می آورد و دیگر سو برخی آن را زاییده ذهن تخیلی وی می داند. از این رو معتقد است در زمینه خرافات باید تحقیقاتی جدی به عمل آید تا این دو دیدگاه کاملاً از هم جدا متمایز شوند.
والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته.
جوادرنجبر
( بهار1388)

کلیات

خرافات در مسیر تاریخ:

انسان اولیه در دوران زندگی، نسبت به بیشتر حوادث اطراف خود جاهل بوده و علت وقوع آنها را درک نمی کرده است وی ازخسوف و کسوف، زلزله، رعد و برق، سیل و دیگر چیزها را هم داشته و برای تسکین خاطر خود خدایانی ساخته و برای جلب نظر و رضایت خاطر این خدایان، قربانی می کرده است.
این گونه افکار در میان همه انسان های بدوی مشترک بوده است، اعتقاد آنها به شی ء مقدس، نیروی مانا و سحر، را با مطالعه در آثار باقیمانده از این انسانها می توان نتیجه گرفت.
انسان های بدوی با اعتقاد و به کارگیری روش هایی چون عقیده به فیتیش، تابو، آنیمیزم سعی می کردند که بر نیروی غیب غلبه یابند.
پرستش مظاهر طبیعت همچون سنگ پرستی و گیاه پرستی، احترام و پرستش اجداد و نیاکان و قربانی کردن به پای خدایان نیزدر میان انسانهای اولیه عمومیت داشته است.
این روند عقاید خرافی اگر چه با مرور زمان و پیشرفت علم و رشد و آگاهی انسان ها رو به کاستی نهاده است اما همچنان اشکال و گونه های مختلف و جدیدی از آنها در جوامع مدرن و جدید امروزی به چشم می خورد. با توجه به توضیحات فوق شاید بتوان گفت عمر خرافه پرستی به اندازه و درازای عمر کلیه ادوار حیات نوع انسان است که شدت و ضعف، رواج و رکود یا فراز و نشیب آن، رابطه مستقیمی با انحطاط یا اعتلای فکری، عدم بلوغ خردمندی و واقع بینی جوامع دارد.

ریشه شناسی خرافات:

عقاید و افکارعامه مردم بر دو قسم است: یکی افکار و عقایدی که به تجربه برای مردم عاقل و خوش نیت حاصل شده است و آنان نیز برای نشر این افکار افسانه ها و امثال ساخته اند و دستورهای اخلاقی و اجتماعی خود را برای هدایت و تربیت خلق در ضمن این افسانه های و امثال و آداب و رسوم گنجانیده اند.
دیگر نوع اعتقادات نامعقول و خرافی است که بد اندیشان و شکست خوردگان جوامع به عمد یا غیر عمد ساخته و در میان مردم رواج داده اند همچون امیال زشت، عقاید مربوط به جادو یا برخی ادعیه و اوراد عجیب و غریب.
«خرافات» واژه ای عربی و جمع کلمه «خُرافَه» است برخی آن را از ماده «خَرَفَ» «یخرُف» مانند «شَرَفَ» «یشرِفُ» گرفته اند که به معنای چیدن میوه در پائیز می باشد شاید پائیزدر زبان عربی (خریف) از همین باب نامیده شده است.
گروهی نیزآن را از ماده «خَرِفَ» «یخرَف» مانند «عَلِمَ» «یعلَم» می دانند که به معنای فاسد شدن عقل بر اثر کهولت می باشد.
شاید بتوان وجه ارتباطی بین معنای این دو ماده لغوی فرض کرد همچنان که در پائیز برگ درختان می ریزد و میوه از درختان چیده می شود انسان پیر و سالمند نیز بر اثر گذر زمان و تحلیل رفتن قوای جسمی و فکری آن، کم کم عقلش را از دست می دهد و یا از قدرت آن کاسته می شود.
در فرهنگ های فارسی خرافات را حدیث باطل، سخن بیهوده و یاوه ترجمه نموده اند.
که تقریبا معادل کلمه « superstition » (آدم ریاکار، آدم خرافاتی، متعصب موهوم پرستی، موهومات) در انگلیسی می باشد.
البته بعضی نیز بر این باورند که این واژه فارسی است به معنای «افسانه و سخن بی پایه» که از کلمه «خِرِفت» فارسی گرفته شده است و در عربی مصدر و صفت و فعل از آن ساخته اند.
اما در مورد تعریف اصطلاحی خرافات اختلاف فراوانی دیده می شود چون گستره ابتلاء به آن اقشار مختلف یک جامعه را با گرایش های دینی – مذهبی و سطح سواد و نوع فرهنگ های مختلف در بر می گیرد بنابراین ارائه یک تعریف جامع که مورد وفاق همه مردم با ادیان و فرهنگ های متفاوت باشد کار دشواری است. و در واقع یکی از مهمترین نقاط اختلاف مذاهب و ادیان در همین زمینه است.
به هر صورت در مورد خرافات در کتاب های مختلف تعاریف متعددی ذکر شده است که دو تعریف از فرهنگ دهخدا و عمید ارائه شد. نفیسی نیز تقریبا تعریفی مشابه آن دو ذکر کرده است.
برخی خرافات را حکایت های دروغی که به کلام آراسته شده باشد معنی کرده اند.
همچنین گفته اند: خرافات عبارتند از معتقدات، باورها یا انجام کارهایی که هیچگونه ریشه عقلانی ندارند و یا گفته اند: خرافات به اسطوره ها و پیشگویی ها مربوط می شوند.
و برخی خرافات را چنین نقل کرده اند که خرافه یا خرافات عبارت است از اعتقادات بی اساسی که با عقل و منطق و واقعیت سازگاری نداشته باشد.
گروهی از تعاریف مختلف چنین نتیجه گرفته اند که خرافات مجموعه گفتار و اعتقادات نامعقولی است که چون با احساس افراد ارتباط پیدا می کند در ظاهر فریبنده و دلنشین هستند ولی بر هیچ اصول علمی و عقلی متکی نیستند.
اما به نظر می رسد یکی از جامع ترین تعریف ها، تعریفی است که آقای سید حیدر علوی نژاد آن را ارائه کرده است:
«هر چیزی که علم، عقل و دین آن را تأیید نکند و مردم به آن معتقد بوده و طبق آن عمل کنند و از مخالفت با آن هراس داشته باشند خرافه است.»
اساس تعریف خرافه به نظر می رسد در همین نکته نهفته است:
رابطه علّی و معلولی بر قرار کردن میان چیزهایی که با هم رابطه ندارند، حکم به موجود بودن چیزی که وجود ندارد و یا نفی چیزی که وجود دارد، همراه با ترس از مخالفت با آن.

گستره ودامنه ی فراگیری خرافات:

برخی مانند گوستاو جاهودا و ولتر بر اساس تعریفی که از خرافات ارائه می دهند معتقدند خرافات مربوط به قشر یا طبقه خاصی نیست چنان که به نژاد خاصی محدود نمی شود. همه به گونه ای گرفتار خرافات هستند:
«مردمان جهان را نمی توان به دو گروه خرافاتی و روشنفکر تقسیم کرد بلکه می توان گفت که آنها به طور کلی بیشتر یا کمتر خرافاتی هستند نظری به تاریخ گذشته مؤید همین نکته است.»
به عبارت دیگر آنهایی که منشأ و مبادی ایجاد و رشد خرافات را قوه واهمه و متخیله می پندارند و آن را ازخواص روح آدمی می شمرند دامنه گستره آن را محدود به قشر و زمین یا نژاد خاصی نمی کنند و بر این باورند که حتی با پیشرفت علوم نیزخرافات از بین نمی روند بلکه جای خرافات کهنه را خرافات را باطل تازه تری می گیرد.پ
در مقابل با کمی دقت در تعریف و منشأ ایجاد آن (جهل) در می یابیم که همه خرافاتی نیستند بلکه برخی یا منطق خرد و دین، زندگی خویش را به گونه ای سامان بخشیده اند که خرافه ای در آن راه نمی یابد. وجود اشتباه غیر از وجود خرافه در برنامه زندگی انسان هاست.

اساطیر و خرافات:

شناخت و بررسی اساطیر موضوع بحث بسیاری ازعلوم همچون، فلسفه، تاریخ، جامعه شناسی، روان شناسی، مردم شناسی و ادبیات قرار گرفته است. مثلا ادبیات با اسطوره ها پیوندی دیر و دور دارد و می توان رد پای آنها را در آثار حماسی و عرفانی جستجو کرد.
واژه اساطیر 9 بار در آیات قرآن آمده است که در تمامی موارد به واژه «اولین» اضافه گردیده است که در 6 مورد اول کافران آیات قرآن را به اساطیر اولین (افسانه های پیشینیان) تشبیه کرده اند و در 3 آیه آخر شخص خاصی این تشبیه را نموده است که شامل داستان های مکتوب و غیر مکتوب پیشینیان می شده است.
اختلاف بسیاری در اصل و ریشه اسطوره و اساطیر است به طور کلی بعضی گفته اند اساطیر جمعی است که واحد ندارد بعضی پنداشته اند که جمع الجمع است و عده ای آن را جمع دانسته اند و در مفرد آن اختلاف کرده اند.
علامه طباطبائی در تفسیر المیزان درباره این واژه به دقت متوجه مطلب شده اند و چنین نگاشته اند:
«اساطیر جمع اسطوره و بنابر آنچه از مبّرد نقل شده به معنای دروغ و خدعه است و گویا ریشه این لغت سطر بوده که به معنای صفی و ردیفی از نوشته یا درخت و یا انسان است آن گاه در مجموعه و منظومه ای از اخبار کاذبه غلبه استعمال پیدا کرده است.»
دکتر ابراهیم دسوقی در فرهنگ خویش آن را واژه یونانی لاتینی می پندارد. و جناب دکتر میر جلال الدین کزازی با تردید آن را یونانی یا لاتینی می داند که از واژه یونانی و لاتینی ( Historian ) به معنی سخن و خبر راست یا جستجوی راستی گرفته شده است.
بهر روی دو دیدگاه متفاوت و متقابل در باره ارتباط این واژه با خرافات مطرح است:
1.برخی آن راهم معنی با خرافات می دانند. (ما الاسطوره الّا قصه خرافیه)
2.گروهی از ادبای عرب میان این دو واژه تفاوت قائل شده اند.
در نهایت با توجه به وسعت و عمومیت معنای «خرافات» می توان گفت خرافات شامل اساطیر یا حکایات افسانه ای نیز [که ناشی از اوهام عامیانه و جاهلانه می باشند و بر مبنای منطق واقعیتی استوار نیستند] می گردد یعنی اساطیر را می توان خرافات تاریخی یا قصص خرافی نام نهاد مانند داستانهای الهه قدیم و اساطیر آنها که در عقاید هند قدیم و یونان باستان و ژاپن و ... فراوان بود.

ویژگی های کلی خرافات وتقسیمات آن:

1- خرافات اصطلاحی نسبی و مقید به زمان و مکان هستند.
2- زود شایع می شوند و به سختی از بین می روند.

انواع و اقسام خرافات:

گوستاو جاهودا خرافات را چهار قسم یا نوع می پندارد:
1.خرافات مربوط به جهان بینی یا مذهبی، که پیوند نزدیکی با شکل های گوناگون ادیان بت پرستی دارد.
2. خرافات مشترک اجتماعی که قسمت اعظم آنها مربوط به خوش شانسی و بد شانسی و فال زدن ها یا رسوم دیگری است که گویا فرد را از گزند مصون می دارند.
مثل (آینه شکستن، نمک پراکندن، نعل اسب، چاه های مُراد، زدن به تخته، طلسم ها، تغویذها و ...)
3.خرافات مربوط به تجربه های غیبی مانند ادراک فراحسی و اعتقاد به نیرو و توانایی ذهن در حرکت دادن اشیاء. (البته برخی از این تجربه ها را اصیل و واقعی می دانند.)
خرافات شخصی که فردی برای خود ابداع کرده است بی آن که معمولاً آنها را با کسی در میان بگذارد.
در یک تقسیم دیگر خرافات را می توان به 2 گروه ذیل تقسیم کرد:
الف- خرافاتی که هیچ اثری به دنبال ندارند، عقیده به شوم بودن جغد.
ب- خرافاتی که توانایی نفوذ در بعضی امور دنیا را دارند مانند: سحر یا جادو، طلسم و ...
و از نظر موضوع و حکم هم می توان به 2 تقسیم ذیل ارائه کرد:

الف- خرافات موضوعی:

هیچ گونه واقعیتی در محور وجودی آنها ریشه دار نیست.

ب- خرافات حکمی:

مواردی که شاید موضوعاً خرافات نباشند اما از نظر شرع اسلام حکماًً خرافه دانسته شده اند.
شاید ساده ترین تقسیم در مورد خرافات از آن صادق هدایت باشد که در مقدمه کتابش آورده است:
«و آنچه جزو خرافات باشد جادوگری، مرتاضی، کیمیاگری، درویشی، افسون،زهرها و نوش داروها، تسخیر جانوران، ارواح، پیش گوئی، جن گیری، آینه بینی، تفأل، بد قدم، خمیازه، عطسه، خیر و شر، استخاره با فال حافظ، آمد و نیامد، چشم زخم، چشم شور و تخم مرغ شکستن است.»

اقسام خرافات به لحاظ ماهیت و فلسفه پیدایش:

1. خرافه های تلقینی:

خرافه های فردی هستند و افراد برای خود ساخته و به خود تلقین می کنند.

2. خرافه های تدافعی:

برای جلوگیری از آسیب رسیدن ساخته شده اند، مثل پاره کردن لباس برای جلوگیری از چشم زخم.

3. خرافه های فرافکنانه:

که مقصر ساختگی می سازد، مثل تخم مرغ شکستن یا چشم شور

4. خرافه های ذوقی:

مثل فال حافظ و فال قهوه.

5. خرافه های تسکینی:

مثل خرافه هایی که بیماران برای بازیافتن سلامتی شان به کار می برند یا بخت گشایی.

6. خرافه های تسخیری:

مثل اعتقاد به اشباح یا غول ها.

7. خرافه های بدلی:

که جایگزین اعتقادات دینی می شوند و در اذهان می نشیند.
این نوع اخیر را می توان از خطرناک ترین و ماندگار ترین خرافات دانست. زیرا وقتی اندیشه ای موهوم و خرافه رنگ دینی بگیرد بر همه افکار و کردار انسان مذهبی سایه خواهد افکند و ویران کننده خواهد بود و صد البته مبارزه با این نوع خرافات نیز بسیار سخت است. زیرا فردی که قصد روشن گری در این زمینه را دارد در نظر عوام انسانی ضد مذهب جلوه خواهد کرد.

مبنای اصلی خرافه گرایی:

مبنای اصلی خرافه گروی و خرافه پردازی عبارت است از قشرگری، راززدایی و روندگریزی که در بطن و ذات خود به نحوی خودآگاه و ناخودآگاه، صریح یا ضمین افکار و عقل و شرع و عرف را در بر دارد.
منظور از قشرگری، جمود بر ظواهر یعنی ظاهر امور و صورت حقایق است که متضمن توقف بر پوسته حقیقت است و این خود به خود موجب بدفهمی و زمینه ساز تک ساختی شدن افراد است . قشرگری بویژه در دین، مانع فهم عمق معارف دینی و حقایق الهی می شود و بستر سازرشد کژفهمی و انحراف و بدعت و عصبیت است.
نمونه بارز این امر در زمان حکومت امام علی (ع) ظهور خوارج بود. باری قشرگری ریشه در خامی ذهن و ناپروردگی اندیشه چنین افرادی دارد.
مراد از راززدایی نگاه طبیعی به امور عالم از جمله دین ومعارف دینی می باشد که این نگرش عملاً ناقص اغراض دین بویژه بر کشیدن آدمی از خاک به سوی خداست آسیب زدایی راززدایی از معارف الهی، نه تنها در این است که حقیقتی ازنظر پنهان می ماند بلکه همچنین در این است که آثار تربیتی و تحول بخش آن در زندگی فردی و اجتماعی نیز فرصت بروز و ظهور نمی یابد.
تردیدی نیست که میان دو قطب قشرگری و راز زدایی داد و ستدی نهانی و مستمر برقرار است. رو آوردن به قشر امور و حقایق منجر به راز زدایی از آنها اشاره شده وبالعکس راز زدایی و تبدیل حقایق باطنی به وقایع عادی به قشرگری دامن می زند.
مؤلفه سوم خرافه گرایی،روندگریزیاست که گاه در قالب اندیشه به رد و طرد قانون عمومیت علیت یا نادیده گرفتن یا استثناءپذیری آن می پردازد و گاه برانگیخته از اَمَل گرایی افراطی و آرزوپروری تخیلی صورت می گیرد.
برای مورد اول می توان به مواجهه انتقادی غزالی در «مقاصد الفلاسفه» با قانون علیت و فروکاستن آن به جریان روان شناختی عادت اذهان به توالی و تربیت حوادث جهان بر یکدیگر و پس از آن نقدهای هیوم بر علیت، نمونه های برجسته روند ستیزی به شمار آورد.
درباره مورد دوم نیزمی تواند به ظهور معجزات به دست پیامبران الهی اشاره کرد که خواسته یا ناخواسته راه را برای مواجهه مزبور گشوده است. فضایی که انسان گذشته در آن دم می زده، همواره مملو ازموهومات و وارق عادات بوده است جز آنچه بر خلاف عقل و حس باشد، در احساس او اثر نمی گذاشته است.
بشریت در طول تاریخ همواره در جست و جوی اعجازبود و شیفته غیب، حتی پادشاهان زورمند و حکیمان در اختیار هم برای توجیه خویش به امور خارق العاده متوسل می شده اند و در این میان، پیامبران که مبنای رسالتشان بر غیب نهاده شده، بیش و پیش از دیگران می بایست به مجعزه دست بزنند چرا که در ایمان مردم روزگارشان، اعجاز بیش ازمنطق و علم و حقیقت محسوس و مسلّم، کارگر می افتاده است.
در هر حال اگر در روندگرایی، پایه تفسیر حوادث عالم بر قوانین شناخته یا ناشناخته طبیعی استوار است در اعتجاز گرایی تعمیمی یافته که نام خرافه گرایی برازنده آن است غیر طبیعی کردن امور طبیعی و برهم زدن سامانه دریافت منسجم و عادی حوادث، وجه همت قرار می گیرد.
در هر حال، مخالفت با قانون علیت چه در شکل طرد و ردّ آن به صورت مستقیم و چه در شکل نادیده گرفتن آن در مواردی و استثناءپذیر دانستن آن – که به معنای طرد و نفس غیر مستقیم آن است – زمینه را برای ورود و فربه شدن اندیشه های خرافه هموار می سازد.
روندگریزی همچنین به دلیل گرایش انسان به آمال و آرزوها و کوشش در جهت امکان پذیر معرفی کردن این آرزوها است که از ایده آل گرایی معتدل تا تخیل گرایی افراطی را شامل می شود. در ایده آل گرایی معتدل، خصلت بارز آدمی در دسترس پذیر ساختن خواسته های کوچک و بزرگ خویش، موجب آن می شود که آرمان های کوتاه و بلند خود را از طریق اعتقاد به جریان های مؤثر در زندگی خود، دسترس پذیر و سهل الوصول بداند. ستاره بینی یا طالع بینی در انواع هندی، چینی، سرخ پوستی و غیره در کنار دیگر شیوه های غیر علمی مانند فال بینی و فال گیری – در همه اشکار متنوع و مختلف خود نظیر فال قهوه و نخود تا فال تاس و ورق، سر کتاب باز کردن و رمّالی و فال حافظ، کف بینی، چهره بینی، پیشانی بینی، خط بینی، آیینه بینی و امثال آن از جمله این جریان های به ظاهر مؤثر در زندگی بشر قلمداد یا تلقی شده است.
مدعیان این شیوه های عموماً بر مبنای نوعی پیشگوئی و غیب خوانی، مخاطبان خود را به امکان پذیری آمال و آرزوهای کوچک و بزرگ آنان متقاعد می کنند.
این قبیل پیشگویی ها عمدتاً بر سه محور شخصیت شناسی، واقعه شناسی و آینده نگری شکل می گیرد.
اما تخیل گرایی افراطی در کسانی کار تا بدانجا کشانده که از طرق نامرسوم احیاناً نا معقول و مطرود در تلاشند تا آمال و آرزوهای خفته و نهفته خویش را جامه تحقق بپوشانند نمونه شاخص چنین جریان هایی را می توان در جنبش های به اصطلاح نوپدید دینی و عرفانی ( NRM یا New Religious Morements ، NMM یا New Mystical Movements ) مشاهده کرد.

خرافات وعلوم جدید

1.روان شناسی خرافات:

درباره سرچشمه و خاستگاه خرافات، دیدگاه های بسیار متنوعی وجود دارد؛ دیدگاه هایی که هر یک می تواند موضوع کتابی جداگانه باشد. از جمله کسانی که بسیار درباره خرافات سخن گفته اند روان شناسان هستند، برخی از آنها به خرافت تفکرات جادویی می گویند. و منشأ آن را اشتباهات می دانند. و برخی دیگر ناهشیار یا ناخودآگاه را منشأ خرافات می پندارند. برخی دیگر پاسخ های شرطی را خاستگاه آن می دانندو برخی معتقدند: خرافات در مواقع حساس و لحظه های عدم اطمینان و اعتماد بر آینده به وجود می آیند مثلاً در ارتباط با مسائلی چون تولد و مرگ و مرض و ... تا از این طریق از اضطراب و تشویش رها شده تسکین خاطر یابند. جادو و جنبل، دعا گرفتن برای علاج بیماران وسیله ای است برای تسکین و احساس آرامش.
اگر بپذیریم که خرافات عامل کاهش دهنده اضطراب است، بنابراین روشن می شود که چرا طبقاتی از مردم که در معرض خطر قرار دارند از بقیه خرافی ترند و نیز طبق تحقیقات انجام شده افراد فوق العاده متعصب خرافی ترند. طبقات اجتماعی هرچه پایین تر باشند، شخص خرافی تر است.
طبق این نظریه اخیر زنان بیشتر از مردان خرافی هستند چه آن که آنها بیشتر احساس تنش و اضطراب می کنند و بیش از مردان به فکر چاره ای برای رفع آن می باشند. ضمناً زنان احساس می کنند نسبت به مردها کنترل کمتری بر سرنوشت و آینده خود دارند. به طور کلی افرادی که بر افکار و احساسات خود کنترل درونی دارند کمتر دچار خرافات می شوند و واقع بینانه تر با مسائل برخورد می کنند.
به طور کلی خرافات و موهومات در نتیجه بروز اختلالات وسواسی رخ می دهد در علم روان شناسی به آن اختلال وسواس اجبار یا ( OCD ) گویند. برای چنین افراد وسواسی، عادت به انچام برخی اعمال خاص باعث ایجاد اختلال در زندگی روزمره می شود. چنین افرادی گمان می کنند اگراز یکی از این عادات اشتباه خود دست بردارند، اتفاقی برای آنان خواهد افتاد و هر اتفاق بد و ناگواری را به گونه ای به آن ربط می دهند.

2.جامعه شناسی خرافات:

انسان همواره با نگرش به اطراف خود در پی طرح ریزی مجموعه ای از افکار بوده است تا آنچه را که خارج از توانایی های او است در چهارچوب آن مورد بررسی و تحلیل قرار دهد.
انسان ها پیوسته کوشیده اند تا به جای کاربرد واژه ی (نمی دانم) اوهام و خرافات را به هم آمیخته و مجموعه ای را ساخته و پرداخته کنند تا بتوانند آن چه را نمی دانند، توجیه کنند برخی جامعه شناسان بر این باورند که خرافات پدیده های اجتماعی هستند و نرسیدن به تصمیم قاطع از راه های معمولی، در زمان های حساس، یا در امور مهم یا نسبتاً مهم نیز زمینه می شود که برای رسیدن به «قطعیت» به خرافات پناهنده شوند.
البته شکی نیست که شیوه تفکر نیزمی تواند خاستگاه مهمی برای پدیدآیی خرافات باشد.
قوم شناس بزرگ، سر ادوارد تایلور ... اصولاً خرافات را نوعی کاستی فکری می داند. در بحث از دلایل روان شناختی این پدیده نیز (کودنی، محافظه کاری غیر عملی) را از ویژگی های آدمی به طور اعم و (انسان وحشی) به طور اخص قلمداد می کند.
فیلسوف سرشناس، ارنست هگل، در خصوص پیدایش خرافات و افسانه ها نزد اقوام اولیه بشر معتقد است که مبدأ و اصول آنها هم از یک نیاز طبیعی ناشی می شود که به صورت اصل علت و معلول در قوانین عقلانی بروزکرده و به خصوص این خرافات در اثر حوادث طبیعی مانند زمین لرزه، خسوف و کسوف و دیگر پدیده ها که تولید ترس یا تهدید خطری را می نماید، ایجاد می شود.
یکی از نمادهای ناآگاهی از علل پدیدآیی خرافات، نداشتن درک درستی از علیت است.
کلاین برگ به عنوان جامعه شناس علل ذهنی پیدایش خرافه را پنج عامل ذکر می کند:

1.حیرت انسان در مشاهده طبیعت؛

که این حیرت در برابر عظمت جهان خلقت و عدم درک صحیح انسان، گاهی وی را به سوی اوهام می کشد.

2.جهل و نادانی،

که در مسائل مختلف و به خاطر عدم آگاهی انسان در همه آن مسائل بروز می کند.

3.ترس؛

که عاملی است تا انسان برای گرفتن قوّت قلب گاهی به خرافات روی می آورد.

4.آرزوها و رؤیاها؛

که عوامل مؤثری در محدود شدن قوّه تعقل و روی آوردن به سوی ذهن گرایی هستند.

5.تقلید؛

که آن هم زمانی صورت می گیرد که شخص از تقلید کردن احساس رضایت خاصی نماید.
به هر روی، پرداختن به هر یک از نظریات و نقد و بررسی آنها در مجال یک مقاله نیست به ویژه که برخی از دیدگاه ها از اساس قابل نقد هستند و برخی دیگر بر پیش فرض های نادرست بنا شده اند، و برخی از این نظریات اگر چه در کلیات می توانند بخشی از حقیقت باشند، اما در مثال ها و بیان نمونه ها به بیراهه رفته اند. امّا واقعیت این است که هر کدام از این تلاش ها مسئله را از زاویه ای خاص نگریسته و درباره آن سخن گفته اند.
به همین دلیل نمی توان گفت یکی از این نظریات، درست ترین و جامع ترین است و بقیه نادرست، اما شاید به جرأت عکس قضیه را بتوان گفت، یعنی اینکه هیچ کدام از این نظریات کامل نیستند، مانند داستان فیل در تاریکی که مولانا جلال الدین بلخی آن را در مثنوی آورده است.

6.فرا روان شناسی 3و خرافات:

قبل از این که به ارتباط این علم با خرافات بپردازیم باید ابتدا یک شناخت اجمالی از فراروان شناسی و موضوعات مورد بحث این علم کسب کنیم.

فراروان شناسی چیست؟

فراروان شناسی در اصل یک نوع علم و مطالعه پژوهشگرانه در مورد وقایع غیر عادی خاصی است که انسان ها آن را تجربه می کنند به این تجارب، پدیده های روحی گفته می شود. با مطالعه فراروان شناسی متوجه می شویم همه چیز آن طور که ما فکر می کنیم نیست و روابطه علت و معلولی به آن شکلی که تاکنون در تصور می آمد نمی باشد.
به همین دلیل به این پدیده ها، پدیده های غیر عادی ( anomalous ) هم گفته می شود. این پدیده ها به دو دسته کلی ESP و PK تقسیم می شوند البته گروهی دسته سومی را تحت عنوان زندگی پس از مرگ که شامل NDE ، تجسم ارواح و تناسخ می شود را به این دو دسته اضافه کرده اند.
این عمل متجاوز از یکصد سال است که مورد بحث و بررسی است.

موضوعات مورد تحقیق فراروان شناسی:

به عقیده بسیاری از فراروان شناسان، جذاب ترین بخش این علم عبور از سد فضا و زمان است ورسیدن به مرزهای ناشناختگی. آنها در آزمایشان خود متوجه رابطه ذهن و ماده می شوند. شاید بتوان کار اصلی فراروان شناسان را تحقیق روی مقوله های اصلی فراروان شناسی به شرح ذیل بیان کرد:
مقوله اصلی، مقوله قابلیت های فراروانی ( psi ) و سایکیک ها هستند که خود شامل دسته بندی هاست.
ESP (به معنای ادراک فراحسی) یا Extra sensory perception این اصلاح شامل پدیده هایی چون تله پاتی، روشن بینی و پیش آگاهی ست.
PK (به معنای روان جنبشی یا روان انگیزی) یا Psychokinesis این اصطلاح شامل تأثیرگذاری ذهنی بر اجسام فیزیکی و تأثیرگذاری ذهنی بر سیستم های زنده ( Bio - Pk ) می شود.
انواع دیگری هم از پدیده های فراروان شناسی وجود دارد که شامل تجارب نزدیک به مرگ ( NDE ) به معنای تجارب افرادی است که برای مدت زمان کوتاهی مرگ و آنچه که در آن مدت زمان برای او اتفاق می افتد) را تجربه می کنند.
تجربه خروج از بدن ( OBE )، زندگی دوباره، پولتر گایست (سطح بالاتر و وسیع تری از ( PK ) که مربوط به ارواح است) شامل می شود و همچنین Haunting که شامل صداها و حرکات اشیاء و تجارب تکرار شونده در مناطق خاص می گردد.
بنابراین با موضوعاتی مثل ستاره شناسی، جادوگری، آینده بینی، مغزخوانی، اشیاء پرنده، پاگنده ( Bigfoot )، پاگانیزم، خون آشامی، کیمیاگری و ... ارتباطی ندارد.
اما گروهی از دانشمندان که فراروان شناسی را قبول دارند و آن را در حوزه علم قابل بررسی می دانند اصرار دارند که فراروان شناسی امروز دارای دو جنبه خرافاتی و علمی است این وظیفه دانش کنونی است که از یک طرف جنبه های خرافی فراروان شناسی را افشا سازد و آن را از رمز و راز بیرون آورد از طرف دیگر بایستی با تکیه بر دستاوردها و شیوه تحقیق «علومی مانند روان شناسی، فیزیولوژی، بیوفیزیولوژی و پزشکی» یک تحقیق جامع علمی در مورد پدیده فراروان شناسانه صورت پذیرد. از دیدگاه این دانشمندان تنها با این روش است که می توان به ماهیت واقعی پدیده هایی که مورد بحث فراروان شناسی هستند و همچنین بسیاری از رازهای کشف نشده ذهن بشر پی برد.
البته دو دیدگاه متفاوت دیگر در مورد پدیده های فراروان شناسی و منشأ آنها وجود دارد:
1) دیدگاه ماوراء طبیعی 2) منکرین فراروان شناسی.
در دیدگاه اول معتقدند که علاوه علاوه بر دنیای مادی که در حوزه بررسی مثبته و انسانی است یک جهان معنوی مخصوص به خود وجود دارد که از ماده و جهان و در نتیجه علوم امروزی مجزا و مستقل است درک و اندیشه بشری تجلّی یک عقل کل غیر مادی و روح فنا ناپذیر جاودانه ای است که از جهان مادی به طور عام و از مغز بشر به طور استقال دارد. در این صورت فکر و درک انسانی می تواند بدون وجود یک جسم مادی (بدن مغز ....) به زندگی خود ادامه دهد. تحت شرایطی مستقل از مغز به فعالیت بپردازد. پدیده های فراعادی و فراروان شناسانه مربوط به این حوزه از زندگی فرامادی انسان است که علم مادی نه قادر به شناخت و نه قادر به تبیین و تشریح آنهاست.
اما منکرین فراروان شناسی مانند فیلسوف برجسته معاصر ماریوبانج بنا به دلایل ذیل «فراروان شناسی» را مردود شمرده است:
1.فراروان شناسی هیچ گونه مبنای عینی ندارد و صرفاًمتکّی بر نظریه ذهنی شناخت است.
2.فراروان شناسی به ندرت از دانش های دیگر به خصوص ریاضیات و منطق مدد می جوید.
3.فراروان شناسی متکّی به فرضیات غلط و غیر قابل بازبینی است.
4.فراروان شناسی از تأیید یا رد شیوه عمل اش توسط بدیل های دیگر طفره می رود.
5.فراروان شناسی بر خلاف رشته های مختلف دانش، نه از رشته های ذیربط دانش چیزی به رعایت می گیرد و نه با آنها ارتباط متقابل برقرار می سازد.
6.فراروان شناسی – حتی به شکل نیم بند بر نظرات اثبات شده تکیه ندارد.
7.فراروان شناسی بر ایمان تکیه دارد که در چهارچوب آن نظرات علمی به صورت الفاظ پر زرق و برق و سخنان قشنگ و ادیبانه در می آیند.
8.فراروان شناسی قلمرو غیر مادی (اندیشه) را وارد موضوع مورد بررسی خود می کند و بدینوسیله خود را کلاً از حوزه بررسی عینی و فیزیکی منفکر و مجزا می سازد.
طرفداران این علم مدعی اند بر اساس نتایج تحقیقات به عمل آمده ( REG و کارت های قرمز) مکانیزم ناشناخته ذهن انسان توانمندی های بسیار بالایی دارد.
به طور مثال می تواند اطلاعات را منتقل کند. جزئیاتی در مورد مناظر بصری در هر جایی از کره زمین را در اختیار قرار دهد. می تواند وقایعی از آینده را پیش گویی نماید؟! و دیگر این که قادر است مستقیماً روی اشیای فیزیکی تأثیر بگذارد و آنها را به حرکت در آورد. هرچند این تأثیرگذاری خیلی کم باشد. و ....
شاید حالات بعضی از اولیاء خدا یا مرتاضین هندی گزارش شده - با تفاوت ماهویی که بین این حالات وجود دارد- را بتوان به عنوان مؤید علم فراروان شناسی به طور موجبه جزئیه مطرح کرد. و نظرات آن را فی الجمله قبول کرد.

تنویر چند اصطلاح:

1)تله پاتی : عبارت است از استعداد و قدرت ارسال پیام یا تصویر ذهنی به دیگران بدون استفاده از حواس معمولی.
2)سایکومتری یا روان نگری : به معنی توانایی تشخیص و تعبیر روان اشیاء می باشد.
فراروان شناسان بر این باورند که اشیاء و موجودات زنده در طی سال های حیات خود، اطلاعاتی را در هاله نورانی خود ذخیره می کنند که از طریق سایکومتری می توان به این اطلاعات دست یافت.
3)آینده نگری : شامل کسب اطلاعات و اخبار در مورد آینده می باشد که به احتمال قوی از لحاظ شرعی اشکال دارد (در برخی منابع مجاز و در برخی دیگر تحریم شده است.) آینده نگری به نسبت سایر مقولات مشابه بیشتر با اوهام و خرافات آمیخته شده است. ولی از دید برخی دانشمندان این علم و متافیزیسین ها یک واقعیت علمی می باشد مدارکی نیز جهت اثبات تجربی این مقوله موجود است. و شکی در این نیست که خداوند علم برخی از اطلاعات را که صلاح بداند از آینده و یا از عالم غیب به دل بندگان صالح خود الهام می کند.
4)سایکوکنسیس : عبارت از حرکات اجسام در اثر نیروهای روان می باشد. تله کنسیس به معنی حرکت اشیاء از فاصله دور و بدون دخالت نیروهای فیزیکی است.
5)روشن بینی : به معنی دریافت و رؤیت اطلاعات بدون استفاده از چشم معمولی است که این امر از طریق چشم سوم یا چشم دل صورت می گیرد.
چشم سوم با اسامی مختلف از جمله چشم معرفت، چشم بصیرت، چشم دل، چشم درون تیراتیل و آجِنا خوانده می شود و جایگاه آن در کالبد اثیری و منطبق بر پیشانی در جسم فیزیکی است. شاعر نیز به همین امر اشاره دارد آن جا که می گوید:
«چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی ست آن بینی»
شاید این کلام گهر بار امام صادق (ع) نیز به این مطلب اشاره داشته باشد که می فرمایند: «همانا شما را نوری است که به وسیله آن در دنیا شناخته می شوید و هرگاه یکی از شما برادرش را دیدار کرد، محل نور را در پیشانی او ببوسد»
برخی دانشمندان اعتقاد دارند که چشم سوم محلی برای دریافت ادراکات فراحسی الهام و اشراق و وسیله ای برای ارتباط موجودات با یکدیگر در جهان هستی می باشد.
از طریق آن می توان با عوالم و موجودات ماورائی و همچنین باورای ابعاد مکانی و زمانی ارتباط برقرار ساخت.
امام باقر (ع) – شکافنده علوم- درباره آیه «و کذلک نری ابراهیم» می فرمایند: «به چشم او (حضرت ابراهیم (ع)) چنان نیرویی داده شد که در آسمانها نفوذ کرد وآن چه را در آنهاست مشاهده کرد و عرش و آنچه را بالای عرش است و زمین و آنچه را زیر زمین است.»
مولی الموحدین حضرت علی (ع) می فرمایند: «همانا تقوای خدا داروی درد قلب هاست و بینا کننده کوری دلهایتان.»
اندیشیدن، تفکر، سکوت، تنهایی، گریستن و تقوا از جمله عوامل مؤثر بر گشودن چشم دل است. مبیّن آن اینکه حضرت امام صادق (ع) می فرمایند: «روشنایی دل را جُستم و آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم».
در حدیثی دیگر امیرالمؤمنین (ع) می فرمایند: «بسیار خموشی گزین تا اندیشه بارور شود و دلت روشنایی گیرد.»
البته تکنیک هایی نیز جهت گشودن چشم سوم در مکاتب اسرار آمده است که دور از واقعیت نیست ولی قرار گرفتن در مسیر معنوی الهی از این طریق جای تأمل دارد.
به طور کلی می توان علل پیدایش خرافات را در عنوان های ذیل خلاصه کرد:
1)ضعف فکری و عقلی، که خود می تواند عنوان دیگری را در بر داشته باشد:
1-1)جهل و نادانی عمومی انسان که سبب خطای در ادراک، حافظه و قضاوت می شود.
1-2)جهل و نادانی نسبت به علت و عوامل حوادث و وقایع طبیعی.
2)تقلید کورکورانه از دیگران، که عامل آن ممکن است جهل و نادانی باشد و یا تعصب های شدید قومی و قبیله ای.
3) خوف و اضطراب نسبت به آینده و احساس عدم امنیت نسبت به آینده.
4) پیروی از هوی نفس که شامل موارد ذیل خواهد بود.
1-4) تکبر و سرکشی در مقابل حق و حقیقت.
2-4) حرام خواری و ثروت اندوزی نامشروع که باعث جعل خرافات برای کسب در آمد می شود.
3-4) حب نفس و خودخواهی و ندیدن واقعیت ها.
5) تحریف حقایق که می تواند به دو گونه بروز کند.
1-5) ایجاد علت و علل دروغین برای اشیاء.
2-5) غلّو و بزرگ پنداری نامعقول و غیر واقعی در مورد اشیاء و عقاید.
6) فشارهای اجتماعی و نرسیدن به خواسته ها و تمایلات.
7) خودکم بینی و ضعف شخصیت.
8) تلقین منفی.
9)عوامل پزشکی.
1-9) روان پریشی
2-9) تخیل گرایی افراطی.

خرافات دوست یا دشمن:

احساس امنیت و اعتماد به نفس یکی از پیامدهای خوب اعتقاد به برخی عقاید این چنینی (البته در حد معقول) است؛ مثلاً برخی افراد معتقدند اگر فلان لباس را بپوشند، یا فلان شی ء خاص را با خود همراه داشته باشند برایشان خوش شانسی و موفقیت به ارمغان می آورد و همین حس به آنها اعتماد به نفس کاذب می دهد.
دکتر فاکسمن بر این باور است گاهی خرافات و اعتقادات خرافی مایه دلخوشی انسان ها هستند به این معنا که شما فکر می کنید یک نیروی غیبی به شما کمک می کند شاید واقعاً هم همین طور باشد. پشت اعتقادات انسان ها، نیروی شگرفی پنهان است اگر پیامد یک موضوع کاملاً شانسی باشد اعتقادات خرافی نمی توانند تأثیرگذار باشند، اما وقتی عملکرد و نقش انسان ها یک فاکتور کلیدی و مهم در پیامد و نتایج کارها باشد. اعتقادات خرافی می توانند یک مزیت و نوعی محرک در انجام کارها محسوب شوند.
تأثیرات روان شناسی بر رفتارها و عقاید خرافی بسیار واضح و مشخص است؛ مثلاً همان طور که پیش از این به آن اشاره شده آیا تا به حال برای شما پیش آمده که احساس کنید یک لباس یا شی خاصی برای شما خوش شانسی می آورد. در این صورت شما با پوشیدن آن لباس یا همراه داشتند آن شیء خاص افکار مثبت را در ذهن خود ارتقا می دهید و از تنش و نگرانی عقاید خرافی می توانند نقش منفی هم در زندگی ما داشته باشند، بخصوص اگر با عادتهای نادرستی مانند شرط بندی توأم باشند. بسیاری از افرادی که به شرط بندی و خرافات مرتبط با آن عادت کرده اند در زندگی خود با مشکلات عدیده ای رو به رو هستند.
به طور کلی می توان آسیب های وارده از خرافات و خرافه گرایی را در زندگی در موارد ذیل خلاصه نمود:
1.مختل شدن روند طبیعی زندگی.
2.به حاشیه رفتن معارف اصیل.
3.ارتکاب محرمات.
4.هدر رفتن نیروهای مالی و علمی جوامع.
5.رکورد فکری و علمی و اجتماعی و پدید آمدن تنبلی و کم کاری.
6.وابستگی و عقب ماندگی جوامع.
7.پدیدآمدن بیماریهای روانی همچون روان پریشی – افسردگی و وسواس.

رواج و گسترش ذهن گرایی و گرایش به رؤیا.

نمونه هایی از خرافات گذشته و حال:
1.بت پرستی .
2.نحوست ایام .
3.جن زدگی .
4.آل .
5.بختک.
6.تطیر.
7.طالع بینی (رمل و اضطرلاب) .
8.فال بینی (فال قهوه، نخود، میوه، شمع، تاروت، فال اینترنتی) .
9.ایستادن تفاله چایی وسط استکان و آمدن میهمان.
10.ردیف شدن کفش ها.
11. بدیمنی دیدن گربه سیال اول صبح.
12. شومی خواندن جغد.
13. خوش یمنی نعل اسب.
14.از سمت چپ بلند شدن از رختخواب و بدخُلقی کردن.
15.خندیدن زیاد باعث گریه و ناراحتی می شود.
16.نحوست دیدار سید.
17.ارتباط بین پدیده های جوّی تو مرگ ها.
18.ارتباط ارواح و کهکشان ها.
19.عطسه زدن و منصرف شدن از کاری.
20.برپا کردن آتش برای آمدن باران.
21.زدن گاو نر برای آب نخوردن گاو ماده.
22.داغ کردن شتر سالم برای بهبودی شتر مریض.
23.پی کردن شتری کنار قبر مردگان.
24.ریختن نمک درون کفش میهمان برای زود رفتن او از خانه و ...
و هزاران نوع خرافات اقوام و قبیله های مختلف که بر شمردن همه آنها مستلزم نوشتن کتابهایی مستقل در این زمینه است.
برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به : فروغ ابدیت، جعفر سبحانی و دین در قرآن، مرزبان کریمی و خورشید اسلام چگونه درخشید، محمدباقر علم الهدی.
پرواضح است که بحث و بررسی دقیق و کامل این عوامل و ریشه ها و زمینه های آنها از طاقت این مقاله خارج است و نیازمند صرف وقت و مطالعه بسیار است. ولی ما به طور خلاصه دیدگاه اسلام و دین را در مواجهه با برخی از خرافات دوره ی جاهلی قبل ازاسلام رامطرح می کنیم.
مواجهه ی اسلام با آداب و رسوم ملل گذشته که مخالف اسلام بوده اند به سه گونه بوده است:
1.به کلی آن را محو کرده است.
2.کلاً مورد تأیید اسلام واقع شده است..
3.اصل آن را قبول کرده است همراه با اصلاحیات اسلامی و حذف مواردی که از نظر شرع اسلام مردود بوده است.
دیدگاه اسلام در مورد افعال نو هم به 2 گونه بوده است.
1-3)بدعت و تازگی بدون دلیل اسلامی حرام است.
2-3)اگر امری بدعت در دین نبودولی توأم با معصیت بود اگرچه یک امر مذهبی باشد آن هم حرام است مثل خواندن قرآن با غنا.
اگر خرافات از نوع اشتباه در ادراک یا حافظه یا قضاوت باشد مردم به ندرت حاضر می شوند که در برابر دلایل منطقی دست از آنها بردارند. اما اگر ناشی از فشارهای اجتماعی باشد معمولاً با از بین رفتن آن فشارها خرافات هم از میان برداشته می شوند. ولی همیشه چنین نیست و دست از آنها بر نمی دارند.
بدترین ویژگی خرافات این است که آسان به وجود می آیند ولی به دشواری از بین می روند.

طریقه ی برخوردوتعامل اسلام با طبقات مختلف مردم:

1.باخواص ومتوسطین جامعه،منطقی وعقلایی برخوردکرد.
2.با عموم مردم مانند بچه ها به تدریج و پله پله باید برخورد کرد و نباید بدون مقدمه و نابهنگام به عقاید خرافی آنان تاخت چون نمی تواند بجای عقاید خرافی مطالب عقلی و درست بنشاند بلکه باید بهای عقاید خرافی آنها عقاید درستی را به تدریج ایجاد کرد و به او ارائه نمود.
به طور کلی مبارزه با خرافات شرایطی دارد که بدون رعایت آن شرائط نه تنها ممکن است نتیجه ای حاصل نشود بلکه نتیجه عکس دهد. لذا بدون تأمل و انتخاب شیوه مناسب نباید به جنگ اخبار و احادیث ساختگی یا قدم گاه ها و زیارتگاه های مجهول بی اصل یا دعانویسی های دروغی و ده ها خرافه دیگر قیام کرد. بلکه نخست باید اشخاص بصیر و خبره، خرافه را از غیر خرافه تشخیص دهند.
چنان چه نمی توان تمامی عقاید عامیانه را در کرد و خرافی نامید چون برخی از آنها بر واقعیت های محکمی استوارند مانند آن که قبل از کشف مایه کوبی توسط «ادوارد جِنر» باور عامیانه این بود کسانی که در نتیجه تماس با دام ها دچار آبله گاوی می شوند بعد ها در برابر آبله مصونیت می یابند.
این مطالب بعداً مورد توجه محافل علمی قرار گرفت یا همان گونه که نمی توان چشم دل را به عنوان یک ابزار شناختی منکر شد و جنّ را به عنوان یک مخلوق الهی رد کرد و یا استخاره را به مفهوم طلب خیر از خدای سبحان نادیده گرفت.
دوم آن که باید نوع خرافه و درجه علاقه را بدان بشناسند و اگر خرافات مورد توجه و اعتقاد مردم است مانند خرافاتی که رنگ دینی دارند باید در اصلاح آن احتیاط پیش گیرند. و شیوه های حکیمانه تری مانند گام به گام و تدریجی، القای غیرمستقیم و مقایسه ای و ... را انتخاب نمایند.
سوم آن که بیش تر از رد خرافات باید عقاید صحیح رابه مردم یاد داد زیرا اگر یک خرافه از ساخته فکر انسانی نا آگاه به در رود به خرافه دیگر خواهد گردید.
پس ردّ تنها راه چاره نخواهد بود بلکه باید افکار درست مستند به برهان و اصول عقلی و تجربی به مردم تلقین شود و راه درست فکر کردن و استفاده صحیح بردن از ابزارهای معرفتی چهارگانه یعنی حواس،عقل، دل و وحی را آموزش داد و فهماند که حقیقت دین غیر از خرافات است، که همه این ها را باید با بیان صریح و دلیل عقل و ذکر حقایق و با رعایت شرایط ادب به مردم آموزش دهیم و در این مسیر روحیات طرف مقابل را در نظر گرفت. و سخن را استادانه گفت. باشد که در عمل به این پیام الهی کوشا باشیم:
«ای مؤمنین، شراب و قمار و بت ها و چوبه های قرعه و فال پلید و عمل شیطانی اند پس از آن ها دوری کنید. باشد که رستگار شوید.»
قرآن کریم در مسیر مبارزه با خرافات از دو روش مثبت و منفی استفاده کرده است. یعنی نشان دادن راه صحیح فکر کردن و آموختن عقاید درست به جای عقاید ناصحیح و تشویق امّت به علم آموزی و دانش و نفی عقاید نادرست و خرافی.
قرآن کریم از جمله افتخارات پیامبر اکرم (ص) را مبارزه جدی با اوهام و خرافات می داند و او را وظیفه شست و شوی عقول از شوائب و گشودن غل و زنجیر از پای خرد آنها می ستاد.
پیامبر گرامی آسلام بر خلاف بسیاری از سیاستمداران و سلطه گران جهان در دوره های گوناگون تاریخ که همین خرافه گرایی مردم را فرصتی طلایی برای حکومت بر ذهن و دل آنان می دانستند و با ترویج خرافه ها به راحتی بر گرده آنان سوار می شدند با تمامی خرافات و اوهامی که مانع رشد خرد و نضج اندیشه آدمی می شود، عَلَم مبارزه بر افراشت. تا آنجا که آیه کریمه «و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم» ندای روشن و آرامش بخش رهایی بشر از بارهای سنگین و زنجیرهای بسته به ذهن و زبان و دست و پای عرب جاهلی و همه جاهلان تاریخ را سر داد و انسان ها را در مسیر کمال و سعادت خواهی و آزاد و سبکبال و از مسیر گمراهی، رسته و رها معرفی کرد.
ویژگی بارز پیامبر اسلام (ص) این بود که نه فقط شخصاً به مبارزه با خرافه های زیانبار برای فرد و جامعه اقدام کرد بلکه با افکار و دیدگاه های انحرافی – هرچند احیاناً موافق با برخی آموزه های دین – نیز مبارزه و ستیز می کرد.
او می کوشید مردم را طوری تربیت کند که پیرو منطق و دلیل باشند نه تابع قصص و خرافات.به عنوان نمونه، در کتاب محاسن برقی با سندی از حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السلام) نقل شده که حضرت فرمود: هنگامی که ابراهیم، فرزند رسول خدا رحلت کرد، آفتاب گرفت و مردم نزد خود گفتند: این خورشید گرفتگی باید به سبب مرگ فرزند پیامبر (صلی الله علیه واله) بوده است؛ اما پیامبر خدا (صلی الله علیه واله) بر منبر رفت و پس از حمد ثنای الهی، ماه و خورشید را دو آیه از آیات الهی دانست که به امر خداوند در جریان هستند و کسوف و خسوف را پدیده هایی معرفی کرد که سبب مرگ یا تولد کسی پدیدار نمی شوند.
حلیمه سعدیه دایه پیامبر (صلی الله علیه واله) نقل می کند که آن حضرت سه ساله بود. روزی به من گفت: ای مادر! چرا امروز برادرانم را نمی بینم؟ گفتم: آنها گوسفند آنرا به چرا برده اند. به من گفت: چرا مرا با آنها نفرستادی؟ گفتم: آیا این کار را دوست داری؟ گفت: بلی. پس صبح روز بعد او را بیدار کردم و روغن بر موی او مالیدم و بر چشمانش سرمه کشیدم و گردنبندی را که دارای نگین حرز بود به گردنش آویختم. پس آن را در آورد و گفت: دست نگه دار مادرم! به همراه من کسی هست که در همه حال مرا حفظ می کند.
پیامبر اسلام کوشید تا حتی المقدور ، این اساطیر و اوهام را از صفحه ذهن و خاطر عرب جاهلی بزداید؛ بنابراین معاذ بن جبل را به یمن فرستاد و به وی فرمود: « تمام سنّت های جاهلیت را نابود کن، مگر آنچه مورد تأیید اسلام باشد و تمام دستورهای کوچک و بزرگ اسلام را آشکار کن.»
تعابیری قرآنی از قبیل « افلا یتدبرون » ، « افلا یعقلون » ، « هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون » و « فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه »
بیان کننده همین نکته هستند که پیام الهی در زمان رسالت نبی خاتم همانا آغاز دوران مراجعه به علم و آگاهی و تعقّل و پایان دوره ی سحر و جادو و ریسمان انداختن است.
قرآن کریم در ردّ ادعای برخی مبنی بر اطلاع بر غیب می فرمایند :
« عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً » « الّا من ارتضی من رسولٍ فانّه ...»
که علوم غیبی را فقط مخصوص خداوند و انبیاء می داند نه هر انسان عادی دیگر.
گاه در میان انسان ها غلّو در عقاید دینی است که در تقسیم بندی خرافات جزء خرافات بدلی است خداوند در قرآن کریم می فرماید:
« قُل یا اهل الکتاب لا یغلُو فی دینکم و غیر الحق و لا تتبعوا اهواءَ قومِ قَد ضَلّوُا مِن قبل و اَضَلّوُا کثیراً و ضلّوا عن سواء السبیل» «و یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم و لا تقولوا عَلَی اللهِ الّا الحق»
و ردّ تقلید کورکورانه می فرماید:
« فبشر الّذین یستمعون القول فیتبعون احسنه ....» «و قالوا ربَّنا انّا اطعنا سادتنا و کبرائَنا فاضلّونا السبیلا »
«و اذا قیل لهم ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آبائَنا اَوَلَو کانَ آبائُهم لا یعقلون شیئاً و لا یهتدون»
و در ردّ جهل و نادانی در آیات فراوانی انسانهای نادان را کر و کور تشبیه کرده است و آنان را به تفکر و تعقل فرا می خواند:
« ان شر الدَّوابّ عند الله الصُّمّ البکم الذین لا یعقلون»
« و یجهل الرجس عَلَی الذّین لا یعقلون»
و آیات فراوان دیگری که با عبارات «افلا یعقلون» «افلا یتدبرون» آمده است. با تکیه بر آیات الهی می توان گفت که دلیل دیگر بروز خرافه، آرزوهای دور و دراز انسانهاست و خداوند می فرماید:
« یعدهم و یمینهم و ما بعدهم الشیطان الاّ غروراً»
و آیات فراوان دیگر نظیر این آیه خداوند انسان ها را از پیروی هوی و هوس و شیطان نهی می کند.
و برای عامل دیگر خرافات یعنی ترس و اضطراب می فرماید:
« اَلا بذکر الله تطمئن القلوب»
و در مورد جهل و نادانی انسانها نسبت به علل وقوع حوادث طبیعی و علاج حیرت و سرگشتگی انسان ها می فرماید:
« آیا ندیدی که خدا ابر را از هر طرف براند تا به هم پیوندد و باز انبوه و متراکم سازد .... خدا شب و روز را بر یکدیگر می گرداند تا صاحبان بصیرت در این آیت الهی به عبرت بنگرند. »
و آیات دیگر از سوره (رعد /3)، (مؤمنون /80) و ....

خرافه و عقل گرایی:

همان گونه که پیش از این گفته شد آفت اصلی خرافه پردازی در روند گریزی و خردستیزی در آن است. خرافه پردازی با نادیده گرفتن ضوابط عقل فردی و جمعی بشر یا حتی انکار آن، راه را به سوی دالان های مهلک خرافه پردازی می گشاید؛ البته در اینجا باید میان دو گونه عقل گرایی معتدل و افراطی تفاوتی قائل شد.
عقل گرایی معتدل، ضمن ارج نهادن به قدرت عقل در کشف روابط علّی حاکم بر شبکه حوادث، آن را یگانه مرجع و منبع کشف حقیقت نمی داند. عقل را صافی همه چیز دانستن به نحوی که صحت و اتقان و توجیه قطعی هر معرفت نظری و علمی را در دید عقل علمی یا فلسفی دانستن، از آفات عقل گرایی افراطی است. واقع آن است که چنین توانی را در عقل آدمی سراغ نتوان کرد؛ زیرا که برخی از معرفت ها و دانش ها نه به مدد قطعیت علمی و فلسفی حاصل از کوشش های عقلانی که به کمک گمانه زنی های عاقلانه در دسترس قرار می گیرد.
عقل گرایی افراطی، نوعی مطلق گرایی در عرصه عقل است که پذیرفتنی نیست. بویژه در عرصه دین، نمی توان عقل بشری را چنان انگاشت که گویی آن را حد و حدودی نیست و توان آن را دارد که بر فراز هر حقیقتی بایستد و در بطن هر پدیده ای بنشیند و آن را در حیطه خود تحلیل کند و بشناسد. شکی نیست که دین، آدمی را به حقایق ژرفی فراخوانده است که با تعقل فراهم آمدنی است، ولی اعتراف به حدود و ثغور عقل و تعقل در آدمی امری معقول و مقبول است.
از این رو هم عقل ستیزی و روندگریزی به خرافه می انجامد و هم عقل گرایی افراطی که همه چیز را در گرو عقل خود بنیاد بشری می داند و با تکیه بر نوعی اومانیسم عقلی ، تنها کاشف حقایق و یگانگی شکای سعادت بشری را عقل می خواند. همین اعتقاد موجب انسداد فهم معارف معنوی ادیان و آموزه های باطنی عرفان اصیل خواهد بود. واقعیت این است که عقل نازک بشری – گرچه نازک اندیش – محصور در حدود و مرزهایی است و اعطای حقی بیش از آنچه سزاوار آن است، خود به خود به نوعی خرافه می انجامد.
جالب آن که همین حدود و مرزها را خود عقل به خودش می نمایاند و مادام که آدمی به حکم عقل خویش، معترف به حدود و ثغور آن باشد، هم به لزوم عقل – و در نتیجه به ابطال خرافه – تن داده و هم اصل کفایت و مرزهای این کفایت در عقل را برتافته است.

 
درس معلم به فرشته ها
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧  کلمات کلیدی: فرشته ، قرآن ، پیامبر

درس معلّم به فرشته ها (1)

حضرت آدم علیه السلام               منبع: سایت تبیان (نویسنده: جعفر فکری)

اشاره:

 

از مسائلی که در داستان زندگی آدم ابوالبشر درخشندگی و اهمیت خاصی دارد، مسئله تعلیم اسما به اوست که وجه امتیاز وی از فرشتگان قرار گرفت و فرشتگان پس از مشاهده این حقیقت زبان به اعتراف گشوده و فضیلت و برتری او را پذیرفتند.

اما این‌‌که آن اسم‌ها چه بود و آدم چگونه آن‌ها را فرا گرفت و چرا فرشتگان نتوانستند آن‌ها را بیاموزند، چندان روشن نیست و پی بردن به حقیقت و راز آن، نیازمند بررسی و تعمّق بیش‌تری است.

نویسنده در این مقال، کوشیده است ضمن تبیین راز برتری حضرت آدم از فرشتگان، از حقیقت أسماء پرده گشایی کند.

شایان ذکر است در شماره آتی نوشتار حاضر، سوالاتی اساسی و شبهاتی چند پیرامون این حقایق مطرح و پاسخ خواهند یافت.

در قرآن نیز تنها چند آیه به صورت کلی به این حقیقت اشاره دارد: آیاتی از سوره بقره (31 ـ 33)، که با صراحت بیش‌تر از این واقعیت سخن گفته است، آیه 85 سوره اسرا و آیات 1 ـ 4 سوره الرحمن.

اما آیات سوره بقره: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الاسماء کلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِاسماء هَؤُلاء إِن کنتُمْ صَادِقِینَ؛؟31? و [خدا] همه [معانى] نام‌‌ها را به آدم آموخت، ‏سپس آن‌‌ها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست مى‏گویید از اسامى این‌‌ها به من خبر دهید.»

«قَالُواْ سُبْحَانَک لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّک أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ؛ ?32? گفتند منزهى تو، ما را جز آن‌‌چه [خود] به ما آموخته‏اى، هیچ دانشى نیست تویى داناى حکیم.»

«قَالَ یا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیبَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ و َمَا کنتُمْ تَکتُمُونَ؛?33? فرمود: اى آدم ایشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ایشان را از اسماشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من نهفته آسمان‌‌ها و زمین را مى‏دانم و آن‌‌چه را آشکار مى‏کنید و آن‌‌چه را پنهان مى‏داشتید، مى‏دانم.»

این آیات اولاً به تعلیم اسما به آدم و ثانیاً به عرضه آن بر فرشتگان و ناتوانی آنان از درک آن مربوط می‌‌شود.

وقتی خداوند به فرشتگان اعلام کرد که می‌خواهم در زمین جانشین قرار دهم، آن‌ها دو چیز را معیار دانسته و بر اساس آن، حکم به عدم صلاحیت آدم برای این امر کرده و گفتند: اینان فسادانگیز و خون‌ریزند، بدین‌جهت شایسته خلافت الهی در زمین نیستند درحالی‌‌که ما تسبیح‌گوی و تقدیس‌کننده توییم.

خداوند در این آیات اشاره می‌کند که راز خلافت آدم این نیست که آنان خون‌ریز نیستند، چون خون‌‌ریزی و فساد را از نسل آدم نفی نفرمود و نیز عدم شایستگی فرشتگان برای خلافت این نیست که خدا را تسبیح و تقدیس نمی‌کنند، زیرا سخن فرشتگان را نیز نفی نکرده است، بلکه معیار برتری آدم و راز و رمز شایستگی او برای خلافت را تحمل و آگاهی او به چیزی می‌داند که فرشتگان تاب تحمل و استعداد درک آن را ندارند و آن اسم‌هایی است که غیب آسمان و زمین به حساب می‌آید و آگاهی بر چنین اسم‌‌ها و حقایقی، سبب امتیاز آدم بر فرشتگان شده است.

به دیگر سخن از این آیات فهمیده می‌شود که دایرمدار خلافت انسان، علم اوست؛ چون خداوند هم در پاسخ اجمالی به فرشتگان سخن از علم به میان آورده و فرموده است: «انی اعلم ما لا تعلمون»، و هم در مقام پاسخ تفصیلی، تعلیم اسما را مطرح کرده و استعداد آدم به درک آن را بر رخ فرشتگان کشیده و آن‌ها را وادار کرده است، اعتراف کنند که چنین توانی ندارند.

آیة الله جوادی آملی نیز گوید: «باید دید این نام‌هایی که دانستن آن سبب مزیت آدم بر فرشتگان شده، چه بوده که چنین اهمیتی داشته است. مراد از اسما، حقایق غیبی عالم است که به جهت نشانه خدا بودن بر آن‌ها، اسم اطلاق می‌شود، حقایقی که دارای شعور و عقل و پوشیده در حجاب غیب و مخزون عندالله هستند و خود خزینه اشیای عالم‌اند و به همین جهت دربردارنده همه چیزهایی هستند که در عالم وجود دارد، اعم از غیب و شهود.»

حضرت آدم(ع)

و این بدان معناست که انسان کامل برای خلافت الهی، دارای خصوصیتی است که در فرشتگان نیست، چه او چیزهایی می‌داند که آن‌‌ها نمی‌دانند و هر انسانی که عالم‌تر است، خلافت الهی را بهتر نمایان می‌سازد، البته هر علمی چنین ارزشی ندارد که معیار خلافت شود، بلکه علم به اسماست که چنین اثری دارد.

بر همین اساس وقتی فرشتگان در جریان خلقت آدم، تسبیح و تقدیس را مطرح ساختند، خداوند در جواب آنان نفرمود: انسان نیز اهل تسبیح و تقدیس است، بلکه عالم بودن او را گوش‌زد کرد...؛ یعنی علم و معرفت است که از همه اسم‌ها برتر است و به آنان بها می‌دهد، چنان‌که ارزش عبادت نیز به علم و شناخت است، چون آن‌چه که باعث کمال عبادت می‌شود، خلوص است و آن‌چه سبب خلوص می‌گردد، معرفت است.

پس خلیفة الله کسی است که یا بالفعل همه حقایق جهان را بداند و یا از استعداد اطلاع بر آن برخوردار و مظهر جمال و جلال الهی باشد، خلیفة الله کسی است که نه تنها معلم افراد بشر، بلکه معلم فرشتگان نیز باشد و چیزهایی به آنان بیاموزد، که نه تنها آن‌ها را نمی‌دانند، بلکه جز به وسیله این معلم نمی‌توانند به آن‌‌ها دسترسی پیدا کنند، لذا فرشتگان پس از آگاهی از علم آدم بر اسما، به ناتوانی خود پی بردند.1

به قول حافظ:

در ازل پــــــرتــو حسنـت ز تــجــلـــی دم زد

 

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

جلوه‌‌ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت

 

عیـن آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

 

 

شاعر دیگری گوید:

 

پــس شد آدم علــم الاسما بنام

 

سرّ اشیا منکشف بر وى تمام

 

از خواص و نفع و ضر و خیر و شر

 

از حقیقــت وز معــانى وز صور2

 

 

مراد از اسما چیست؟

در این‌که منظور از این اسم‌ها چیست، اقوالى بیان شده است:

صاحب تفسیر اطیب البیان می‌گوید: «مراد از علم اسما، مجرد شناخت لغت و الفاظ نیست، زیرا اولاً معرفت به لغات و الفاظ، از علوم جزئیه است و جزو کمالات نفسیه و علوم عقلیه نیست تا موجب مقام خلافت خدایى شود، ثانیاً منافى با کلمه «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکةِ» است، زیرا اگر مراد از اسما لغت و الفاظ باشد، مناسب این جمله نیست و نمی‌شود آن را بر دیگری عرضه کرد. ثالثاً اطلاق اسما بر الفاظ اصطلاح است والّا حقیقت اسم علامت و نشانه شیئى است؛ یعنى اسم چیزى است که به حقیقت اشیا دلالت داشته باشد. از سوی دیگر به قرینه ضمیر هُم در «ثم عرضهم» و «باسمائهم» و کلمه هؤلاء در «باسماء هؤلاء» معلوم می‌شود که اسما ذوى العقول هستند، از جن و انس و ملائکه یا تغلیب با ذوى العقول است و به قرینه الاسماء که جمع با الف و لام است و مخصوصاً با تأکید به کلمه کل، دلالت بر عموم موجودات از بدو خلقت تا انقراض آن دارد، بلکه می‌توان گفت معرفت به اسما صفات الهیه، مثل علم قدرت حیات و عظمت کبریایى و غیر آن‌ها و افعال الهى از قبیل خالقیت، رازقیت، رحیمیت، رحمانیت و علم به اسم اعظم الهى را شامل می‌شود.»3

در  تفسیر نمونه، نیز گوید: «علم اسما چیزى شبیه «علم لغات» نبوده است، بلکه مربوط به فلسفه و اسرار و کیفیات و خواص آن‌ها بوده است، خداوند این علم را به آدم تعلیم کرد تا بتواند از مواهب مادى و معنوى این جهان در مسیر تکامل خویش بهره گیرد، هم‌چنین استعداد نام‏گذارى اشیا را به آدم ارزانى داشت تا بتواند اشیا را نام‏گذارى کند و هنگام نیاز  با ذکر نام، آن‌ها را بخواند و مجبور نباشد عین آن چیز را نشان دهد و این خود نعمتى است بزرگ، ما هنگامى به اهمیت این‏ موضوع پى مى‏بریم که مى‏بینیم بشر امروز هر چه دارد به وسیله کتاب و نوشتن است و همه ذخایر علمى گذشتگان در نوشته‏هاى او جمع است، و این به‌‌ خاطر نام‏گذارى اشیا و خواص آن‌‌هاست، وگرنه هیچ‌گاه ممکن نبود علوم گذشتگان به آیندگان منتقل شود.»4

آیة الله جوادی آملی نیز گوید: «باید دید این نام‌هایی که دانستن آن سبب مزیت آدم بر فرشتگان شده، چه بوده که چنین اهمیتی داشته است. مراد از اسما، حقایق غیبی عالم است که به جهت نشانه خدا بودن بر آن‌ها، اسم اطلاق می‌شود، حقایقی که دارای شعور و عقل و پوشیده در حجاب غیب و مخزون عندالله هستند و خود خزینه اشیای عالم‌اند و به همین جهت دربردارنده همه چیزهایی هستند که در عالم وجود دارد، اعم از غیب و شهود.»5

فرمود: اى آدم ایشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ایشان را از اسماشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من نهفته آسمان‌‌ها و زمین را مى‏دانم و آن‌‌چه را آشکار مى‏کنید و آن‌‌چه را پنهان مى‏داشتید، مى‏دانم.»

در مجمع البیان نیز اقوالی به شرح زیر در این باره نقل شده است:

1ـ قتاده می‌گوید: منظور از اسم‌ها، معانى و حقیقت آن‌هاست، زیرا بدیهى است فضیلت در الفاظ و اسامى نیست، جز به اعتبار معنى و حقیقت.

وقتى که اسرار و حکمت این نام‌ها را خداوند بیان کرد، ملائکه اقرار کردند که علم و اطلاعى ندارند و اصولاً تا چیزى را خدا به آن‌ها نیاموزد و نگوید، آنان نخواهند دانست.

2ـ ابن عباس و سعید بن جبیر و بیش‌‌تر مفسّران می‌گویند: منظور از نام‏ها، نام تمام صنعت‌ها، اصول و رموز کشاورزى، درخت‏کارى و تمام کارهایى است که مربوط به امور دین و دنیا بوده و خدا به آدم آموخت.

حضرت آدم(ع)

3ـ برخى گفته‏اند: نام تمام چیزهایى که خلق شده، یا نشده و یا بعداً آفریده خواهد شد، به او آموخت.

4ـ على بن عیسى می‌گوید: فرزندان آدم همه زبان‌هاى مختلف را از پدر آموختند و پس از تفرقه و پراکندگى، هر دسته‏اى به زبانى که عادت داشتند، تکلّم می‌‌کردند، ولى با این حال به همه زبان‌ها دانا بودند تا زمان حضرت «نوح»، پس از طوفان، بیش‌‌تر مردم هلاک گشته و باقی‌مانده نیز متفرّق شدند و هر قومى، زبانى را که بهتر مى‏دانستند انتخاب نموده و بقیه زبان‌ها را تدریجاً فراموش کردند.

5ـ از امام صادق(ع) سؤال شد که منظور از نام‏هایى که خدا به آدم آموخت چیست؟ فرمود: «نام زمین‌ها، کوه‏ها، درّه‏ها، بیابان‌ها و ...، در این هنگام نگاهش به فرشى که بر زمین گسترده شده بود و حضرت به روى آن قرار داشت افتاد و فرمود: حتى نام این فرش را نیز خدا به او آموخت»، و گفته شده که منظور از نام‌ها، نام ملائکه و فرزندان خود آدم بوده است.

برخى گفته‏اند فواید، امتیازات و نام‌هاى حیوانات و این‌که از هر حیوانى  چه کارى ساخته است را نیز خداوند به او آموخت.

نحوه تعلیم خداوند به آدم چگونه بود؟

در این زمینه نیز نظرات مختلفی ابراز شده است:

1ـ خداوند این معانى و اسما را به قلب او الهام کرد و زبانش به آن معانى گویا شد که خود، اعجاز و خرق عادت بود.

2ـ او را به فرا گرفتن آن اسما وادار کرد.

3ـ اول بار، زبان ملائکه را به او آموخت و آدم با آن زبان بقیه زبان‌ها را یاد گرفت.

4ـ خداوند اسم‌هاى اشخاص را به آدم آموخت، بدین ترتیب که خود آن اشیا را حاضر کرد و بعد، اسم و خاصیت هر یک را به او گفت.

 

چگونگی نشان دادن اسم‌‌ها به ملائکه

«ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکةِ»

در این‌که خداوند چگونه این اسم‌ها را بر ملائکه عرضه نموده نیز، در میان مفسرین اختلاف است. در مجمع البیان، وجوهی ذکر می‌شود:

1ـ خدا معانى آن نام‌ها را آفرید، به طورى که ملائکه آن‌ها را دیدند.

2ـ آن‌چنان اشیا را در ذهن ملائکه روشن و مجسّم کرد که گویى آن‌ها را می‌دیدند.

3ـ یک فرد از هر جنس و نوع را بر ملائکه عرضه داشت.

و پس از آن‌که خداوند موجودات را به آنان نشان داد و از آن‌ها خواست که اسم و خاصیت‌شان را بیان کنند: «فَقالَ أَنْبِئُونِی بِاسماء هؤُلاءِ إِنْ کنْتُمْ صادِقِینَ»، ملائکه نتوانستند و آدم توانست. به این ترتیب بر ملائکه روشن شد که آدم صلاحیت سکونت در زمین و خلافت آن را دارد. این مطلب بیش‌تر تأیید می‌کند که منظور از اسم‌ها که خدا به آدم آموخت، همان شناسایى قوانین طبیعت، آباد کردن زمین، نشاندن درخت‌‌ها و مانند آن است که با زندگى در زمین سازگار می‌باشد.

 

ادامه دارد...

پی نوشت ها:

1. تفسیر تسنیم، ج 3 ص 162.

2. أنوار العرفان فی تفسیر القرآن، ج ‏1، ص 392.        

3. أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏1، ص 505.

4. تفسیر نمونه، ج ‏1، ص 176.

5 . تفسیر تسنیم، ج 3، ص 162.

 

منابع اسفاده شده:

 مجمع البیان، ج 1 ص 81 .

تفسیر نمونه، ج 1، ص 176.

مجموعه‏ آثار استاد شهید مطهرى،  ج ‏4، ص 271.  

همان، ج ‏4، ص 796.

 مجادله (58)  آیه 11.

آل عمران (3) آیه 164 و جمعه (62)  آیه 2.

بحار الانوار، ج 1، ص 206.

 همان، ص177.

همان، ص 167.

 همان، ص 204.


 
چقدر امانت داری؟
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧  کلمات کلیدی: امانت

چقدر امانت داری؟

                              منبع: سایت تبیان (نویسنده: زهرا رضائیان)

بخشش

وقتی چیزی را به دست کسی می سپاری که برایت نگش دارد تا در وقتی معین دوباره باز بس بگیریش، اگر آسیبی به آن رسانده باشد، چه می کنی؟ اگه از بین رفته باشد، چه می کنی؟ ... اگر کسی چیزی را به خودت بدهد که از آن نگهداری کنی، چه؟ در نگهداری آن چقدر می کوشی؟ چقدر به ان اهمیت می دهد که آسیبی به ان نرسد؟ که از بین نرود؟ ... که ... .

می دانستی یکی از ملاک های دینداری، رعایت امانت داری است ... اگر می خواهی ببینی انسان دین داری هستی یا نه؟ ... فکر کن و ببین در رعایت امانت چقدر تلاش می کنی؟ به آن چقدر اهمیت می دهی؟ ... برای همین هم به ما دستور دادند: « فریب نماز و روزه مردم را نخورید. چه بسا انسانى به نماز و روزه حریص باشد، به گونه اى که از ترک آن وحشت داشته باشد و اگر بخواهید آن ها را مورد اختبار و آزمایش قرار دهید، با راستگویى و امانت دارى اختبار و آزمایش کنید».1 دستور دادند: « به رکوع و سجود طولانى افراد نگاه نکنید؛ بلکه به راستگویى و امانت دارى آنان بنگرید».2 ... اصلا فکر می کنی پرا خدا امر نبوتش را فقط بر عهده برخی افراد خاص گذاشت؟ ... چون امانت دارى از جایگاه مهم در زندگى انسان ها برخوردار است و همه انسان ها هم به ضرورت آن توجه دارند؛ برای همین هم پیامبرانى که در بین امت خودشان به دعوت مى پرداختند، براى این که جواب مخالفان را بگویند، مى فرمودند: «إنّى لَکُم رَسُولٌ أمِین؛ من مسلّماً براى شما پیامبرى امین هستم»3

اما یادت باشد که امانت دارى به امانت هایى که من و تو در اجتماع به کسى مى سپریم، محدود نیست و خود امانت هم به امانت هاى مادى؛ بلکه امانت دارى، هم نسبت به صاحبان امانت و هم نسبت به انواع امانت ها گسترده است ... گاهى صاحب امانت، خداست و گاهى پیامبر خدا و گاه مردم و گاه خود من و تو و امانت هم شامل امانت مادى و معنوى و فردى و اجتماعى ... .

یادت باشد تو امانت دار الهى هستی و با همین ویژگى هم از دیگر موجودات جهان آفرینش امتیاز بخشیده شدی ... « إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً؛ ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم آن ها از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آن را به دوش کشید، او بسیار ظالم و جاهل بود».4 اما اینکه پرا تو انتخاب شدی برای این امانت الهی؛ چون تو موجودی هستی با قابلیت هاى گوناگون و با استعداد فوق العاده که مى توانی با شکوفا ساختن آن مصداق کامل خلیفه الهى بشی. تو مى توانی با کسب معرفت و تهذیب نفس و تزکیه روح و تحصیل کمالات در مرحله اى از کمال قرار بگیری که از فرشتگان هم بالاتر بروی ... .

فریب نماز و روزه مردم را نخورید. چه بسا انسانى به نماز و روزه حریص باشد، به گونه اى که از ترک آن وحشت داشته باشد و اگر بخواهید آن ها را مورد اختبار و آزمایش قرار دهید، با راستگویى و امانت دارى اختبار و آزمایش کنید»

مى توانی با ترک معرفت و تلاش نکردن در جهت تهذیب نفس طوری سقوط کنی، نه تنها در حدّ حیوانات؛ بلکه از آن ها نیز نازل تر ... آن چه که به تو این قابلیت را مى دهد، عقل و اراده و اختیار است که با عقل بشناسی و با اختیار و اراده آن را انتخاب کنی و با پذیرش ولایت الهى و خود را تحت تدبیر خدا قرار بدهی و به اوج قلّه تکامل برسی ... .

یادت باشد که تو را به پاسداشت این امانت الهى فراخوانده اند و گفتند: « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَخُونُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُواْ أَمَانَاتِکُمْ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ؛ اى کسانى که ایمان به خدا و پیامبر آورده اید خیانت نکنید و نیز در امانت هاى خود خیانت روا مدارید در حالى که مى دانید»5 و این یعنی واجبات و محرّمات و برنامه هاى الهى را ترک نکنی ...؛ یعنى فرائض الهى و سنن پیامبر صلی الله علیه و آله امانتى است در اختیار تو که باید فرائض و واجبات الهى را انجام بدهی و سنت هاى پیامبر صلی الله علیه و آله را به کار بگیری که اگر آن ها را ترک کنی، در واقع به خدا و پیامبر خیانت کردی ...؛ یعنی به نامحرم اگر نگاه کردی، محرمات الهى را نادیده گرفتی؛ پس خیانت کردی ...؛ یعنی حجابت را اگر رعایت نکردی، محرمات الهی را نادیده گرفتی؛ پس خیانت کردی ...؛ یعنی از امام زمانت، حتی جانشین خاصش یا حتی عامش اطاعت نکردی، دستورات الهی را اجرا نکردی؛ پس خیانت کردی ... .

بخشش

یادت باشد که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: « ألا أَیُّهَا الناس فَإِنَّمَا أنا بَشَرٌ یُوشِکُ أَنْ یَأْتِیَ رسول رَبِّی فَأُجِیبَ وأنا تَارِکٌ فِیکُمْ ثَقَلَیْنِ أَوَّلُهُمَا کِتَابُ اللَّهِ فیه الْهُدَى وَالنُّورُ فَخُذُوا بِکِتَابِ اللَّهِ وَ اسْتَمْسِکُوا بِه؛ اى مردم من میان شما دو چیز گرانمایه به یادگار مى گذارم نخست کتاب خدا که در آن هدایت و نور است پس کتاب خدا را بگیرید و به آن تمسّک جویید» و سپس فرمود: «و اهل بیتم را به شما توصیه مى کنم که خدا را درباره اهل بیتم فراموش نکنید»6 و این سخن را سه بار تکرار کرد ... و امانت داری تو نسبت به کتاب خدا و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله فکر می کنی چیست؟ ... نماز ... روزه ... جهاد ... دشمن شناسی ... اطاعت ولی امر ... زکات ... خمس ... پرهیز از غیبت ... دوری از تهمت و ناروا ... رعایت حجاب و عفت ... ادای حق والدین و احترام به آن ها ... و ... .

امانت دارى به امانت هایى که من و تو در اجتماع به کسى مى سپریم، محدود نیست و خود امانت هم به امانت هاى مادى؛ بلکه امانت دارى، هم نسبت به صاحبان امانت و هم نسبت به انواع امانت ها گسترده است ... گاهى صاحب امانت، خداست و گاهى پیامبر خدا و گاه مردم و گاه خود من و تو و امانت هم شامل امانت مادى و معنوى و فردى و اجتماعى

امانت هاى معنوى را چقدر رعایت می کنی؟ می شناسی شان؟ ... امانت هایی مثل جان و سلامتى، اسرار مردم، عهد و پیمان و رایزنى در مقام مشاوره و ... پس یادت باشد که اگر به تناسب شغلت مثل قضاوت و پزشکى و مانند آن، از اسرار مردم آگاه مى شوی، حق افشاى آن را نداری، در غیر این صورت مرتکب خیانت شدی ... «کسى که طبابت مى کند، ولى به این دانش مهارت نداشته باشد، هرگاه به جان یا عضوى از اعضاى بدن بیمار زیانى رساند؛ ضامن است»7 ... « مجلس هایى که در آن مى نشینى، امانت است و براى کسى روا نیست؛ اگر سخنى را که گوینده آن قصد کتمان آن را دارد، به دیگران بگوید(که این کار خیانت است) مگر اینکه خود او اجازه دهد و یا فرد مورد اعتماد باشد و او را به خیر یاد کند».8 ... « خیانت به فرد تسلیم شده و مشورت کننده، از زشت ترین کارها و از بزرگ ترین بدی هاست و موجب عذاب دوزخ مى شود».9  ...

یادت باشد که اگر پست و مقامی هم بهت دادند، در حقیقت امانتی را در دست گرفتی؛ پس مراقبت کن در آن خیانت نکنی ... « پستى که دارى، لقمه اى نان نیست؛ بلکه امانتى بر عهده توست. آن که تو را به کار گمارده است، نگهبانى امانت را به عهده تو وانهاده است».10...

یادت باشد که نفاق یکی از دلایلی است که تو را به خیانت در امانت وا می دارد، پس از آن در حذر باش ... « نشانه منافق سه چیز است آنگاه که سخن مى گوید دروغ مى گوید و آن گاه که وعده اى مى دهد خُلف وعده مى کند و آنگاه که امین شمرده مى شود خیانت مى کند».11 ... یادت باشد که گوش سپردن به هوی و هوس دل و به راه آن رفتن، باعث می شود که در امانت خیانت کنی ... بمیران این هوی و هوس نفست را که به تو غلبه نکنند و تو را به سمت دوزخ نکشانند ... « أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن یَهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ؛ آیا دیدى کسى را که معبود خود را هواى نفس خویش قرار داده و خداوند با آگاهى او را گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زد و برچشمش پرده اى افکنده است، با این حال چه کسى مى تواند غیر از خدا او را هدایت کند آیا متذکر نمى شوید».12

 پی نوشت ها:

1. اصول کافى، ج 2، حدیث 104.

2. همان، ص 105.

3. شعراء: 107، 125، 178.

4. احزاب: 72.

5. انفال: 27.

6. سنن ترمذى، ج 5، ص 434.

7. سنن دارقطنى، ج 3، ص 137.

8. بحارالانوار، ج 77، ص 89.

9. عیون الحکم و المواعظ، ص 242.

10. نهج البلاغه، نامه 5.

11. بحارالانوار، ج 72، ص 204.

12. جاثیه : 23.


 
تنها سوره ای که به نام یک زن است!
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧  کلمات کلیدی: قرآن ، سوره ، شفاعت ، پیامبر

تنها سوره ای که به نام یک زن است!

سیماى سوره مریم‏                                  منبع: سایت تبیان- نویسنده: آمنه اسفندیاری

 

قران و خدا

سوره مریم نوزدهمین سوره‏ى قرآن، داراى نود و هشت آیه و در مکّه نازل شده است. (بعضى دو آیه 58 و 71 را مدنى مى‏دانند) در تفسیر خازن عدد کلمات آن را هفتصد و هشتاد و عدد حروفش را سه هزار و هفتصد گفته‏اند.

در تفسیر المیزان مى‏خوانیم: خداوند در دو آیه‏ى آخر این سوره مى‏فرماید:

هدف ما از نزول این سوره، بشارت و انذار است و این هدف در قالب زیباى داستان زندگى پیامبران آمده است.

نام این سوره از آیه 16 آن گرفته شده،‏ نام مریم 34 بار در قرآن آمده است و خداوند نام هیچ زنى را با اسم خاص در قرآن ذکر نکرده، جز مریم و تنها سوره‏اى که به نام یک زن در قرآن نامیده شده، همین سوره مریم است.

 

فضیلت سوره‏

از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) چنین نقل شده است که هر کس این سوره را بخواند به تعداد کسانى که زکریا و یحیى و مریم و عیسى و موسى و هارون و ابراهُیم و اسحاق و یعقوب و اسماعیل، را تصدیق یا تکذیب کردند و همچنین به تعداد کسانى که (به دروغ و تهمت) براى خدا فرزندى قائل شدند و نیز به تعداد کسانى که فرزند قائل نشدند  هر یک از آنها خداوند ده حسنه به او مى‏دهد،. (مجمع البیان ذیل آیه)

در حقیقت این حدیث دعوت به تلاش و کوشش در دو خط مختلف میکند:

خط حمایت از پیامبران و پاکان و نیکان، و خط مبارزه با مشرکان و منحرفان و آلودگان، زیرا مى‏دانیم این ثوابهاى بزرگ را به کسانى نمى‏دهند که تنها الفاظ را بخوانند و عملى بر طبق آن انجام ندهند، بلکه این الفاظ مقدس مقدمه‏اى است براى عمل.

و نیز در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى‏خوانیم هر کس مداومت به خواندن این سوره کند از دنیا نخواهد رفت مگر اینکه خدا به برکت این سوره او را از نظر جان و مال و فرزند بى‏نیاز مى‏کند. (مجمع البیان ذیل آیه)

این غنا و بى‏نیازى مسلما بازتابى است از پیاده شدن محتواى سوره در درون جان انسان و انعکاسش در خلال اعمال و رفتار و گفتار او.

 

محتواى سوره‏

این سوره از نظر محتوا داراى چندین بخش مهم است:

1- مهمترین بخش این سوره را قسمتى از سرگذشت زکریا و مریم و حضرت مسیح(ع) و یحیى و ابراهیم قهرمان توحید و فرزندش اسماعیل و ادریس و بعضى دیگر از پیامبران بزرگ الهى، تشکیل مى‏دهد که داراى نکات تربیتى خاصى است.

2- قسمت دیگرى از این سوره که بعد از بخش نخست مهمترین بخش را تشکیل مى‏دهد مسائل مربوط به قیامت و چگونگى رستاخیز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهیزکاران و مانند آن است.

3- بخش دیگر مواعظ و نصائحى است که در واقع مکمل بخشهاى گذشته مى‏باشد.

4- بالآخره آخرین بخش، اشارات مربوط به قرآن و نفى فرزند از خداوند و مساله شفاعت است که مجموعا برنامه تربیتى مؤثرى را براى سوق نفوس انسانى به ایمان و پاکى و تقوا تشکیل مى‏دهد.

مهمترین بخش این سوره را قسمتى از سرگذشت زکریا و مریم و حضرت مسیح(ع) و یحیى و ابراهیم قهرمان توحید و فرزندش اسماعیل و ادریس و بعضى دیگر از پیامبران بزرگ الهى، تشکیل مى‏دهد که داراى نکات تربیتى خاصى است

ادریس پیامبر

قرآن

وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (مریم-56) وَ رَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیًّا (مریم -57)

و در این کتاب، از ادریس یاد کن، همانا او پیامبرى بسیار راستگو بود. و ما او را به مقام والایى رساندیم.

 

نکته‏ها:

مراد از «مَکاناً عَلِیًّا»، یا مقام بلند معنوى است یا عروج به آسمان‏ها، زیرا خداوند چهار پیامبر دیگر را به آسمان‏ها برد: ادریس، عیسى، خضر و الیاس. (تفسیر أطیب البیان)

و «صِدِّیقاً» به کسى گفته مى‏شود که گفتار و رفتارش با هم هماهنگ باشد.

 

سیماى ادریس (علیه السلام‏)

حضرت ادریس، از اجداد حضرت نوح است و به دلیل اشتغال زیاد او به درس (تفسیر المیزان)  یا به خاطر آن که اوّلین کسى بود که با قلم نوشت، به ادریس مشهور شد. (تفسیر نمونه)

نام شریف ادریس، دو بار در قرآن آمده و با اوصاف «صدیق»، «صابر» و «نبى» از او تجلیل شده است.

در حدیثى مى‏خوانیم: خانه ادریس، در مسجد سهله در اطراف نجف اشرف بوده است.(تفسیر المیزان)

ادریس، اوّلین کسى بود که علم نجوم و حساب را مى‏دانست. (تفسیر أطیب البیان)

اوّلین کسى بود که به انسان، خیاطى آموخت. (تفسیر نمونه)

ادریس (علیه السلام) 365 سال عمر کرد و بعد به آسمان رفت و اکنون زنده است و در زمان ظهور حضرت مهدى (علیه السلام) حاضر خواهد شد. (تفسیر أطیب البیان)

 

پیام‏های آیه

1ـ یاد و تجلیل از بزرگان وسیله رشد و هدایت دیگران است. «وَ اذْکُرْ»

2ـ تجلیل‏ها باید پایدار بماند. «فِی الْکِتابِ»

3ـ معیار تجلیل از افراد، باید ارزشهاى معنوى آنان باشد. «صِدِّیقاً نَبِیًّا»

4ـ صداقت، شرط تأثیرگذارى در تبلیغ است. «صِدِّیقاً نَبِیًّا» تقدّم کلمه‏ى «صدیق» بر «نبى»، نشانه‏ى آن است که صداقت زمینه‏ى نبوّت است.

ممکن است مراد از «عَهْداً»، همان عهد بندگى خدا و دورى از شیطان باشد که قرآن مى‏فرماید: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ» (یس، 60- 61) اى انسان‏ها! آیا از شما پیمان نگرفتم که از شیطان اطاعت نکنید که او براى شما دشمنى آشکار است و اینکه تنها مرا پرستش کنید که این صراط مستقیم است

شفاعت

قرآن

لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَةَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً (مریم87)

آنان مالک شفاعت نیستند، مگر کسى که با خداى رحمان پیمانى بسته باشد.

قرآن، براى شفاعت شرایطى قائل است و چنین نیست که هر کس هر چه را خواست شفیع خود قرار دهد. در قیامت، کفّار به هر درى مى‏زنند و از هر کسى پناه مى‏خواهند، ولى جواب منفى مى‏شنوند.

ممکن است مراد از «عَهْداً»، همان عهد بندگى خدا و دورى از شیطان باشد که قرآن مى‏فرماید: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ» (یس، 60- 61) اى انسان‏ها! آیا از شما پیمان نگرفتم که از شیطان اطاعت نکنید که او براى شما دشمنى آشکار است و اینکه تنها مرا پرستش کنید که این صراط مستقیم است.

و در جاى دیگرى مى‏خوانیم: «لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلًا» (طه، 109) در آن روز، شفاعت هیچ کس سودى نمى‏بخشد جز کسى که خداوند به او اجازه داده و به گفتار او راضى است.

در روایات، «عهد» به چند چیز تفسیر شده است از جمله:

الف: تعهّد به ولایت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (علیهما السلام) و امامان پس از او.(تفسیر المیزان)

ب: وصیّت هنگام مرگ که انسان مردم را گرد خود جمع کند و بگوید: من متعهّدم به «لا اله الا الله، محمد رسول الله»، و حقانیّت بهشت و دوزخ. (تفسیر مجمع البیان)

ج: تعهّد و مواظبت بر نمازهاى شبانه‏روزى. (تفسیر المیزان)

 

نکته های آیه

1ـ شفاعت، داراى نظامى قانون‏مند و تحت نظارت خداوند است.«لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ» ...

2ـ کسى خودسرانه و از پیش خود قدرت و حقّ شفاعت ندارد. «لا یَمْلِکُونَ»

3ـ شفاعت، جلوه‏اى از رحمت گسترده‏ى الهى است. «عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً»

4ـ افراد خاص و متعهّد از طرف خداوند حقّ شفاعت دارند. «إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً»

  

منابع:

1- تفسیر نور، ج 7

2- ترجمه رهنما، ج 2

3- تفسیر احسن الحدیث، ج 6

4- تفسیر نمونه، ج13


 
 
 
 

Powered by IP2Location.com